پایگاه اینترنتی کمیل

ثبت شده در ستاد ساماندهی پايگاههاي اينترنتي ايران

درباره سايت

درباره سايت

" الهی و ربی من لی غیرک "
دیروز می رفتیم و خاکی بودیم امروز ماندیم و خاکستری شدیم ...
راستان رفتند تا راستی نرود چپ ها هم راست نرفتند...
از سیم های خار دار گذشتیم اما از زر و سیم های روزگار هرگز ...
دیروز تیپ و لشکر می زدیم. امروز مانده ایم چه تیپی بزنیم !!!
دیروز روز فدا شدن بود امروز روز فدایت شوم . . .
چقدر چفیه ها خونی شد تا چادری خاکی نشود

حضور شما را گرامی داشته و امیدوارم استفاده لازم را از این پایگاه ببرید

اطلاعات کاربري

آلبوم

img01
img02
img03
img04

مطالب سايت

آخرين عناوين، آرشيو و برچسب ها

برچسب ها
دانلود آهنگ
دانلود
موزيك
كميل
آهنگ
روزنامه
جملات زيبا
دانلود مداحي
كتاب
شهدا
شهيد
روزنامه هاي ايران
آهنگ آرامبخش
روزنامه هاي صبح
موزيك آرامبخش
مداحي
رمضان
معرفي كتاب
داعش
گردان كميل
حمله داعش
كشتار مردم
داروهاي گياهي
امام خامنه اي
امام حسين
ميوه ها
خواص ميوه ها
عاشورا
مواد طبيعي
نسخه هاي گياهي
داعشيان
عراق و داعش
تربيت فرزند
ماهواره
ماه رمضان
تاسوعا
فرزند
پدر
جذابيت
خاتمي
فتنه گران
رهبر
دعا و نيايش
دعاهاي ماه رمضان
دعاي ماه مبارك رمضان
امام زمان
فتنه
پسر
رهبر انقلاب
جانباز
كوه
روحاني
كوهنوردي
بيانات
سخنراني
زيبا
زندگي
اس ام اس
جبهه
خواب
روانشناسي
مجرد
متاهل
ارتفاع
حاج حسين يكتا
دانلود كتاب
سلامتي
همسر
فتنه 88
فرمايشات
آسيبهاي ماهواره
آسيبهاي ماهواره بر اجتماع
شهداي گردان كميل
يكتا
كلمات زيبا
جذب كردن
ابراهيم هادي
دعا
شهادت
جهاد
آموزش
نشاط
چگونه جذاب شویم
كروبي
جذبه
اذان
احمدي نژاد
جذاب
خريد كتاب
دعاهاي روز
دعاي روزهاي ماه
پايگاه كميل
دعاي ماه رمضان
كميل ابن زياد
محمد يعقوبي
حسين يكتا
زيبا نوشتن
قدرت نگاه عاشقانه
شكسته شده
شكسته
سوريه
شكستن
عشق به همسر
خاتم
ولي عصر
دل شكستن
رئيس جمهور
دوستي
يارانه
آمريكا
سپاه پاسداران
قرآن
حجاب
غمگين
صهيونيست
پخش
اسرائيل
شيعه
تحقيق
كد اهنگ
دانلود موزيك
نکته های کوچک زندگی
خواب راحت
دانلود سخنراني
بچه ها
بصيرت
اصلاح طلب
سپاه
صنعت برق
اثرات مخرب
وهابي
نيروگاه
آموزش قرآن
بي خوابي
پخش اذان
جملات زیبا قدیما یادش بخیر
خاطره از شهيد
كدهاي مذهبي
كد وبسايت
قرآن و بچه ها
زيبا گفتن
جواد ذاكر
كد آهنگ وبلاگ
گردان ميثم
كد براي وبلاگ
اذان آنلاين
آيت اله خامنه اي
نخعي
دانلود مداحي و سينه زني سيد جواد ذاكر
محبت همسر
موشكهاي ايران
حسين يكتا در همدان
تعريف و تمجيد
مخالفت با ازدواج
مسجدالاقصي
سيد جواد ذاكر
دعاي كميل
پايان نامه
سليماني
محبت به همسر
گردان حمزه
روزنامه های ایران
روزنامه های صبح
آزادي
يعقوبي
يارانه ها
خانواده
امام خميني
كودك
خاطرات
جملات زیبا
زنان
ارتش
نرم افزار
عاشقانه
دفاع مقدس
ازدواج
مسلمانان
جنگ نرم
ايران
انرژي هسته اي
دوست خوب
حزب اله
جنايت
امام عصر
حرف
زوج
جاسوس
زيارت عاشورا
عروس و داماد
آرامش
مرد
اصلاح طلبان
انتخابات مجلس
سران فتنه
داستان
شب زفاف
جنگ
برنامه
1

مطالب سايت

پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
8 سال دفاع مقدس، شهيدان يعقوبي، خاطرات، راههای نفوذ، متفرقه، شهدا
برخي ايراني در اونور آب

طرف رو تو پوست خر قایم کردن از کوه و جنگل ردش کردن

 

 قاچاقی رسوندنش ترکیه ٬

 

از اونجا رفته ۶ ماه کمپ پناهجوها

 

 ۳بار پلیس دستگیرش کرده

 

باز فرار کرده آخر خودشو رسونده انگلیس

 

 هنوز دو ماه نشده میره برنامه بفرمایید شام میگه :

 

 تنها آرزوم اینه كه برگردم ایران !!!


( خودتي )

شهيد جانباز جبهه جهاد شهادت
پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
خاطرات، متفرقه، دل نوشته ها
تفريحات كودكي ما


زمان ما که كلوب ﻭ فیس بوک وﻟﭗ ﺗﺎﭖ ﻭ ﺗﺒﻠﺖ ﻭ ... ﻧﺒﻮﺩ که !


ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕِ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺸﯿﻨﯿﻢ ﺟﻠﻮ ﭘﻨﮑﻪ ﺑﮕﯿﻢ :


ﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁ


خوشبختي تجربه ديروز استفاده امروز
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
جملات زيبا، خاطرات، خانه و خانواده، خوب زندگی کنیم
پدر

http://axgig.com/images/20559592597011872747.jpg

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری . . .

پدرم دوست دارم ...


پدر
جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
شهيدان يعقوبي، خاطرات، شهدا، درباره کمیل
مرام ابراهيم هادي

http://hadinet.ir/i/avatars/1341062004179103.png


"مرام ابراهيم هادي"


مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید

و رفت.ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چی شد؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛

دیدم کلاه برای اون واجب تره تا من.


" ملتمس دعايت هستم ، ابراهيم "

خاطره از شهيد ابراهيم هادي شهدا شهيد كميل
چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
خاطرات
خاطرات دفاع مقدس

آخرین نفس های یک جانباز شیمیایی       

http://img.tebyan.net/big/1387/10/1354591421256222227814492172153183236115.jpg

همه چی درست می شه ، نگران نباش...


نگرانی و اضطراب توی چشم های معصومه موج می زد . چگونه می توانست نگران نباشد ، حالا که مصطفی جلوی چشمانش داشت از دست می رفت ؟!

با حجب و حیا ، طوری که حتی دکتر هم متوجه قطرات اشک که از روی گونه اش سُر می خورد توی مقنعه اش نشود ، همان طور که سرش پایین بود، گفت :آقای دکتر ، یعنی وقتی از اتاق عمل بیاید بیرون ، می تونه درست نفس بکشه ؟ یعنی سرفه نمی کنه ؟ یعنی ... ساکت شد . توی خیالش حالات مختلف مصطفی مجسم شد. سرفه های خشک مصطفی که گاهی وقت ها آن قدر شدید می شد که اگر کسی یک لیوان آب ولرم به او نمی رساند، ادامه پیدا می کرد و گویی می خواهد از شدت فشار ، رگ های گردن و صورتش پاره شود . خِس خِس صدایش که بعضی شب ها که می توانست بخوابد،تا صبح معصومه را مُجاب می کرد بالای سرش بنشیند و همان جا ، روی سجاده فقط برای او دعا کند .
یک جانباز شیمیایی در کنار همسرش

دست های بی رمقش که خیلی وقت ها از شدت ضعف فقط روی سینه اش می ماندند و کوچک ترین تکانی نمی خوردند ، الا وقت نماز.

و نگاه خسته اش که همیشه مات بود روی نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش که از توی پنجره اتاق دیده می شدند ، الا وقتی معصومه جلویش نشسته بود و او هم زل زده بود به نگاه مصطفی که حالا دیگر تازه بود و با طراوت ، گویی این چشم ها اولین بار است به روی عالم گشوده شده اند .

"ان شاالله" دکتر رشته ی افکارش را پاره کرد. همه ی این ها در یک لحظه- فرصت میان کلام معصومه و "ان شاالله" دکتر- از جلوی چشمش می گذشت .

سرش را بلند کرد. قطرات اشکش  دکتر را مجبور کرد سرش را به زیر بیندازد و خیلی زود از کنار معصومه دور شود .

• همه چی درست می شه ، نگران نباش ...

نگرانی توی نگاهش موج می زد . اما هر طور بود ، می خواست به مصطفی روحیه بدهد .مصطفی اما خیلی آرام روی تخت دراز کشیده  بود . فقط چند لحظه ای که معصومه آمده بود توی اتاق ، چشم هایش را از نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش برداشته بود .

این حرف را که شنید ، آرام نگاهش را به نگاه خسته معصومه که چند شب کنار بسترش بیدار نشسته بود، دوخت .صدایش را به سختی آزاد کرد و گفت : مثل این که تو نگرانی ، والامن که ...

نتوانست حرفش را ادامه بدهد ، باز هم سرفه های خشک بود که گلویش را می فشرد . معصومه فوری لیوان آبی را که با خودش به اتاق آورده بود ، گرفت جلوی دهان مصطفی . همین طور که دستش را زیر سرش گذاشته بود تا کمی بالاتر بیاوردش و آب به او بخوراند، گفت:هیچی نگو ... من منظورم این بود که ...

این روزها خیلی از حرف های معصومه نا تمام مانده اند ، حتی حرف هایی که می خواسته توی خلوتش با خدا بزند ؛ ولی از ترس فکر کردن بهشان ، سعی کرده بود همه شان را فراموش کند ، چه برسد به این که بخواهد آن ها را به زبان بیارود .

این بار هم حرفش نا تمام ماند . می خواست بگوید : دکترها گفته اند اگر به خارج اعزامت کنند ،بهتر می شوی ، اما نگفت . می دانست دکتر ها این حرف را فقط برای دل خوشی او زده اند ، نه چیز دیگر . این را هم می دانست که خیلی از رفقای مصطفی توی این چند سال گذشته یکی یکی ...

باز هم نمی خواست به رفتن و نبودنش فکر کند.

• همه چی درست می شه ، نگران نباش...

دست انداخته بود توی موهای بور و لخت یوسف، پسر کوچولوی  دو سال  و نیمه اش . هر بار موها از لای انگشت هایش عبور  می کردند ، این جمله را می گفت . یوسف کوچک تراز آن بود که متوجه به اصطلاح دل داری های مادرش شود ، اما معصومه این حرف ها را نه برای آرامش یوسف، که برای تسلای دل خودش می گفت . دو سال و نیم پیش ، وقتی یوسف، فرمانده ی گردانی که مصطفی در جنگ ، توی آن بوده ، بر اثر عوارض شیمیایی  آرام ، آرام سوخت و شهید شد ، مصطفی اسم یوسف را برای یوسف خودش انتخاب کرد . توی این مدت ، هر بار مصطفی یوسف خودش را می دید ، یاد یوسف می افتاد ، یوسف خودش .معصومه توی این مدت هر روز به قدر هر نفس ، مرد و زنده شد . تا نگاهش به یوسف می افتاد ، یاد یوسف می افتاد ، یوسف مصطفی ، که دو سال و نیم پیش ...

یوسفِ مصطفی با همان دردی رفت ، که حال مصطفی عمرش را به پای آن می گذاشت و با آن زندگی می کرد .

این وسط ، چیزی که بیشتر  از همه چیز معصومه را از درون می سوزاند ، جمله ای بود که روز دفن یوسف ، از زبان همسرش شنیده بود .

"خدا سینه ات رو گشاد کنه  قدر یه دنیا ، قدر آسمونا..."

می دانست همسر یوسف زن صبوری است  . آن قدر صبور که لحظه لحظه ی زندگی اش را گذاشت به پای  یوسف کنار شب های درد  و رنج  و روزهای سخت او. آن قدر صبور که همیشه کنار یوسف بود تا چنان چه بخواهد به جایی نگاه کند ، سرش را به آن سو بچرخاند. آن قدر که هر چند لحظه یک بار، تکانی  به پیکر کاملاً فلج یوسف بدهد تا زخم بستر ...و آن قدر که نگاهش را از نگاه یوسف که سال ها می شد خجالت را درشان دید بود ،بدزدد ، هر چند میلی به  این کار نداشت .

آن روز ، وقتی معصومه بی تابی و بی قراری همسر یوسف را دید ، وقتی دید چه طور ضجه می زند و اشک می ریزد ، برای یک لحظه به یاد همه ی دانسته هایش از صبوری او  افتاد ، که حالا داشت خلاف آن را می دید . همین شد که وقتی همسر یوسف آن حرف  را زد ، دنیایی از ماتم و غم توی وجودش ریشه دواند، دنیایی از غم که پس از فکر دوری از مصطفی ، همیشه به سراغش می آمد و حالا معصومه داشت سعی می کرد خودش را آرام کند ، نه یوسف را . یوسف آرام  خوابیده بود ، به همان آرامشی که یوسف ...یوسف خودش .

هِق هِق صدای گریه ی معصومه توی راهروی بیمارستان پیچید. چند تا از دوستان مصطفی ، بچه های گردان یوسف ،انتهای راهرو ایستاده بودند . معصومه  که بلند بلند گریه کرد ، چند قدم فاصله گرفتند و خودشان را سرگرم حرف با یکدیگر کردند . خجالت می کشیدند جلوی معصومه بایستند . بیشتر از آن ، می ترسیدند معصومه اشک های آن ها را هم ببیند و...

• همه چی درست می شه ، نگران نباش ..

"مگر خودت این رو نگفتی ؟ مگه نگفتی بعد از هر "عُسری ، یک "یسر"وجود داره ؟ مگه ..."

لب به شکایت باز نکرد . از ته  قلبش این حرف ها را می زد ، با اطمینان ، با یقین " حالا هم اگر "یسر" ی هست ، چرا باید فقط برای مصطفی باشد ؟"

اگر " عُسر"مصطفی "یسر" می شه ، چرا من ازش عقب باشم ؟ مگه توی این سال ها ...

اشک هایش تمامی نداشت . یقین کرده بود مصطفی رفتنی است . از مناجات های شبانه و ا شک دائمی اش می شد فهمید دیگر ماندنی نیست . این روزها فقط رفقای شهیدش را صدا می زد و بس.گاهی  وقت ها از خواب می پرید و با همان صدای خسته فریاد می زد که "منو ببرید ...منو جا نگذارید ....من ...."

و دوباره توی خواب لبخند به لبانش بر می گشت و آرامشی هر چند  کوتاه ، اما دوست داشتنی به جان معصومه می نشست .

یقین داشت"عُسر"مصطفی دارد "یسر"می شود ؛ اما نمی خواست از او عقب بماند.

روی سجاده ، رو به قبله نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت .دست های ضعیفش را بالا برده بود و تکرار می کرد...

" اِنَّ مَعَ العُسرِ یسراً...اِنَّ مَعَ العُسرِیسراً..."

• همه چی درست می شه ، نگران نباش...

دیگر توان شنیدن این حرف را نداشت حتی از زبان دکتر  . فریاد زد "چی درست می شه ؟چرا نگران نباشم ؟ مصطفی ام داره از دست می ره ، اون وقت شما ...

هِق هِق صدای گریه ی معصومه توی راهروی بیمارستان پیچید. چند تا از دوستان مصطفی ، بچه های گردان یوسف ،انتهای راهرو ایستاده بودند . معصومه  که بلند بلند گریه کرد ، چند قدم فاصله گرفتند و خودشان را سرگرم حرف با یکدیگر کردند . خجالت می کشیدند جلوی معصومه بایستند . بیشتر از آن ، می ترسیدند معصومه اشک های آن ها را هم ببیند و...

برای چند لحظه روی نیمکت  راهرو بیمارستان نشست و گریه اش را فرو خورد . یکی از بچه های گردان یوسف تازه از راه رسیده بود . تا به بقیه ی بچه ها که انتهای راهرو ایستاده بودند ،برسد ، می بایست از جلوی معصومه رد شود .

سر به زیر ، سلام کرد . معصومه صدایش را شناخت ، رحیم بود . همدم این روزهای مصطفی ، همدم لحظه هایی که معصومه و یوسف نبودند تا کنار مصطفی باشند . همدم لحظه های یوسف . سرش را بلند کرد و جواب سلام رحیم را داد.

آمد لبخندی گوشه ی لبش بنشاند، ولی نتوانست . آمد حرفی بزند ، ولی گریه امانش را برید.سایر بچه ها که انتهای راهرو بودند ، آمدند به طرف رحیم که حالا گوشه ی راهرو  نشسته بود و گریه می کرد .

: آقا رحیم ! شما سنگ صبور این خونواده اید ، اونوقت خودتون...

یکی دست گرفت زیر بغل رحیم و گفت : رحیم پاشو ،زشته .

یکی هم با عصبانیت گفت : مارو باش ! به کی گفتیم بیاد معصومه خانوم رو آوردم کنه ...

رحیم نمی توانست ، شاید هم نمی خواست گریه اش را تمام کند.می دانست مصطفی  هم مثل یوسف ...

این را از  نفس های مصطفی که حالا شبیه نفس های آخر یوسف شده بودند ، فهمیده بود.

" شما که نمی دونید من چی می کشم .بیست ساله که دارم می سوزم . بیست ساله که این مصطفی داره من رو آتش می زنه . بیست ساله که ..."

قطرات اشک آرام گم می شدند بین موهای ریش بلندش.

"بیست سال پیش، این مصطفی کاری کرد که ...

اشاره کرد به یکی از بچه ها که بالای سرش ایستاده بود و گفت : حمید تو یادته ، نه؟ اون روز که شیمیایی زدند رو می گم ، روزی که ...

حمید حتی سرش را هم بالا نیاورد .شاید از ترس این بود که معصومه اشکش را ببیند .

رحیم ادامه داد." ماسک زدم ؛ ولی چه فایده ، ترکش سوراخش کرده بود . کلافه شده بودم .آمدم حرکتی بکنم که مصطفی ..."

و باز گریه ی رحیم پیچید توی راهروی شلوغ بیمارستان . این را هم می دانستند که بیست سال پیش،مصطفی ماسکش را به رحیم داده بود. این را هم می دانستند که توی این بیست سال ، رحیم یک روز هم از مصطفی بی خبر نمانده .بیست سال رحیم بوده و مصطفی و بیمارستان و انتظار ...

• همه چی ...

حرفش را خورد.

می خواست ادامه ی حرفش را  توی ذهنش تکرار کند و بعد به معصومه بگویدش ، اما به فکر کردن به جمله اش هم ادامه نداد. می دانست معصومه طاقت شنیدن این حرف را ندارد .اگر هم داشت، می دانست می خواهد حرف هایی به او بزند که بی شک طاقت او  را می برید و صبرش را لبریز می کرد .

چند لحظه ای بود که چشم از نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش برداشته بود و خیره مانده بود به چشم های معصومه . خیلی وقت بود دیگر چشم های معصومه را آن طور که دوست داشت ، ندیده بود . کمش از وقتی یوسف رفته بود و مدتی بعد از آن یوسف خودش به دنیا آمده بوده .

از همان موقع بود که هر وقت یوسف را بغل می کرد ، یا به عبارتی معصومه یوسف را روی سینه اش می گذاشت. خودش توان بغل کردن یوسف را نداشت . نه یوسف را ، و نه  یوسف خودش را  مدام اشک می ریخت  بی تابی می کرد .

درست است، از همان موقعی که خودش هم حس می کرد نفس هایش شبیه نفس های آخر یوسف شده . از آن وقت ، معصومه شکسته شد،ضعیف شد، بی تاب شد ؛ اما نگذاشت مصطفی یک قطره اشکش را ببیند . برای همین هم تمام غصه هایش لانه می کردند  پشت دیوار چشم هایش که هر شب تا صبح کنار تخت مصطفی باز می ماندند ، بلکه بخواهد چشم از نقش های کاشی مسجد محل  و کبوترها ی روی گنبد فیروزه ای اش بردارد ، اما جایی برای دوختن دوباره ی آنها نداشته باشد .

آرام گفت : معصومه ...اگر من...

با خوشحالی خودش را پیش کشید . بعد از چند  روز ، اولین کلماتی بود که از مصطفی می شنید .مصطفی نفس عمیقی کشید . دوباره گفت :"اگر  من ..."

می دانست معصومه طاقت شنیدن این حرف را ندارد . می خواست از " رفتن" حرف بزند ؛ همان چیزی که معصومه دوست نداشت حتی به آن فکر کند ، چه برسد به این که حالا بخواهد از زبان مصطفی آن را بشنود .

خیلی واژه ها را از ذهنش گذراند ، اما  واژه ی مناسبی پیدا نکرد . دست آخر گفت : " اگه من برم پیش یوسف..."

دست معصومه توی موهای بور و لخت یوسف بود . خودش را عقب کشید . طاقت نیاورد چشم از چشم های مصطفی بردارد .منظورش را فهیمده بود ، اما نمی خواست خیلی چیزها را باور کند .چیزهایی که رفتن مصطفی هم یکی از آن ها بود.درست مثل دو سال و نیم پیش که یوسف – برادرش رفت و او هنوز در خلسه ی میان باور و نا باوری، یوسف را در مصطفی ،در یوسف خودش می دید .

• همه چی درست می شه ، نگران نباش..

دوباره این کلمات با آهنگ ناموزون خودشان معصومه را پریشان کرده بودند ." چرا این قدر نگرانی ؟ چرا این قدر بی تابی می کنی ؟ می دونی که ، مصطفی تو رو دوست داره ، برای همین هم مطمئن باش تو را و تنها نمی گذاره . همه چی درست می شه ، نگران نباش..."

معصومه چشم دوخته بود به چشم های مصطفی و با حرارت  این حرف ها را واگویه می کرد.

" خودش گفت : یوسف بود.بعد از نماز صبح، برای یک لحظه چشم هام بسته شدند . دیدم یوسف خیلی آروم داره قدم می زنه . رفتم به طرفش . نگران بودم ، ولی این حرف ها را که زد ..."

از هیجان اشک می ریخت ، از خوشحالی این که یوسف گفته مصطفی همیشه پیش او می ماند . از خوشحالی این که یوسف وعده داده همه چیز درست می شود .

مصطفی زیر لب چیزی می گفت : چیزی شبیه " الحمدلله .." لبخند می زد  و خوشحالی توی چشمانش دیده می شد. وقتی معصومه خوشحالی و لبخند ملیح مصطفی را دید ، آرام گرفت . بری اولین بار بود که چنین آرامشی پیدا می کرد .حداقل توی دوسال و نیم گذشته چنین لبخندی روی لب های مصطفی ندیده بود. اصلاً توی دوسال و نیم گذشته مصطفی وقت لبخند زدن را نداشت ؛ از بس سرفه می کرد و به سختی خِس خِس نفس های خشکش را فرو می برد .

معصومه هم همین طور . دوسال و نیم بود که لبخند نزده بود . دوسال و نیم بود که فقط گریه کرده بود و اشک ریخته بود ، اما نه جلوی مصطفی ، توی خلوت خودش . درست مثل لبخند که دو سال و نیم نیامده بود روی لبش ، مگر ساختگی  و جلوی مصطفی ، نه توی خلوت خودش .

• همه چی درست می شه ،نگران نباش...

لبخندهای گرم ِ معصومه خیلی زود روی لبش خشکیدند، خیلی زود؛ درست چند روز بعد از این حرفی که یوسف توی آن خوابِ بعد از نماز به معصومه گفته بود .

حالا همه چیز درست شده بود، اما فقط برای مصطفی ، نه معصومه . پس حرف های یوسف چه می شود؟

پس وعده ی یوسف ...؟!

حالا"عُسر" مصطفی "یسر"شده بود ، اما معصومه ...؟!

فکر می کرد بدبخت ترین زن دنیاست .دست می کشید توی موهای بور و لخت یوسف . حرفی برای زدن نداشت . چند روز بود که مصطفی رفته بود و او مانده بود با یوسف ، یوسف خودش ، یوسف مصطفی .

می خواست  از یوسف گلایه کند . از این که چرا چنین حرف هایی زده؟ از این که چرا دلداری اش داده ؟ از این که چرا امیدوارش کرده به ماندن مصطفی ، ولی مصطفی را هم برای خودش برده ؟

جایی برای گلایه نبود . اصلاً کسی نبود که پیش او از یوسف شکایت کند . تا حالا هر وقت دلش برای یوسف تنگ می شد ، می نشست کنار تخت مصطفی ، چشم های او را از نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش می برید و می دوخت به چشم های خودش، بعد هم ساعت ها برایش درد دل می کرد و نجوا. اما حالا مصطفی،یوسف، یوسف ،...

• همه چی درست می شه ، نگران نباش ...

دستش خیس شده بود . دست خیسش را از میان موهای بور و  به هم چسبیده ی یوسف بیرون کشید .

دور و برش را نگاه کرد . کسی نبود .دست کشید روی صورتش . خیسی اشک و رطوبت دستش به هم رسید .

صدای مصطفی بود ، ولی ...

یوسف را توی بغلش جا به جا کرد و آرام خواباندش  روی تخت مصطفی .آرام ، طوری که بیدار نشود .

بوی مصطفی را حس می کرد ، برق نگاهش را که از توی اتاق می خورد به نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش ، گرمای نفشس را که هر چند لحظه یک بار برای مدت کوتاهی فرو می رفت و دوباره بر می گشت .

• همه چی درست می شه ، نگران نباش...

یوسف روی پایش نشسته . نگاهش که می کند، مصطفی را می بینید ، یوسف را .

"حالا که بابا مصطفی نیست..."

پشیمان شد و حرفش را ادامه نداد. می دانست مصطفی هست . می دانست یوسف هست . می دانست هیچ وقت تنها نمی شود . برای  این که دل تنگی های یوسف را برطرف کند ، این حرف را زد .

توی این چند روز ، مدام لبخند روی لبش بود . هر طرف را که نگاه می کرد ، آرامش پیدا می کرد . برای همین بود که وقتی پیکر مصطفی را توی قبر گذاشتند ، معصومه خیلی آرام بود ، آرام تر از روزهای گذشته، آرام تر از روزی که یوسف رفت ، آرام تر از تمام لحظه های عمرش که قبل از آن گذرانده بود. به آرامی نگاه مصطفی به نقش های کاشی مسجد محل و کبوتر های روی گنبد فیروزه  ای اش . به آرامی یوسف ، یوسف خودش ، مصطفی خودش...


كميل شهداي گردان كميل گردان كميل كميل ابن زياد نخعي علی علیه السلام اصحاب کمیل بن نخعی زندگی تاریخ شهادت جنگ نهروان صفین جمل
چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
خاطرات
خاطرات دفاع مقدس

گردان ویژه

جبهه رفته‌ها می‌دانند، نرفته‌ها هم شنیده‌اند که نیروهایی که سابقه اعزام به جبهه داشتند، خیلی راحت بوی عملیات را حس می‌کردند.

هر جای ایران که بودند، تحرکات و اقدامات نظامی در کشور را پیگیری می‌کردند. بوی عملیات که بلند می‌شد، خبرهای درگوشی می‌رسید تا کسی جا نماند. مثل زنگ کاروانی که به صدا در می‌آید و راهیانش را می‌طلبد. با این تفاوت که این زنگ فقط در گوش عده‌ای عاشق شنیده می‌شد.

7نفر بودیم. به ‌موقع به ایستگاه قطار رسیدیم. سکوی ایستگاه پر از جمعیت بود. لابه‌لای جمعیت راه باز کردیم و سوار قطار تهران- اندیمشک شدیم. کوپه‌ها پر بود و داخل راهروی قطار رزمندگان ایستاده بودند. به زحمت جایی برای نشستن پیدا کردیم. قطار حرکت کرد. صدای همهمه رزمندگان و صدای حرکت قطار در فضای بالای سرمان به هم می‌پیچید.قطار روی ریل، لق لق کنان پیش رفت تا به مقصد رسید و مقابل پادگان دوکوهه توقف کرد. ما در میان انبوه رزمندگان روانه پادگان شدیم. روی پُل دوکوهه که رسیدیم، ساختمان‌ها و تجهیزات پادگان، نمایان شد.
دو کوهه

انگار به خانه‌ام برگشته باشم، حس آشنایی به سراغم آمده بود. احساس رهایی و سبکی داشتم. محوطه پادگان شلوغ بود. نیروها در حال رفت‌ و آمد بودند. خودروهای نظامی تردد می‌کردند. پرچم‌های رنگی که در باد می‌رقصیدند، همه جا به‌چشم می‌آمدند. این جنب‌ و ‌جوش خبر از نزدیکی عملیات می‌داد.

داخل ساختمان پرسنلی سپاه، در میان افرادی که در حال رفت‌وآمد بودند، مهدی شرع‌پسند را شناختم. آقا مهدی را از خیلی پیش‌تر می‌شناختم. هنگامی که می‌خواستم عضو بسیج محل بشوم، مصاحبه من را او انجام داد. می‌دانستم که فرمانده تیپ 2سلمان است. وقتی او را دیدیم به دورش حلقه زدیم.

طولی نکشید که حلقه دوستان‌مان بزرگ‌تر شد. حسین وهابی، جعفر مقدم، عباس رسولی‌فر، رسول ملکی و تعدادی دیگر به جمع ما پیوستند. آقا مهدی، اتاقی در اختیارمان گذاشت و ما که قصد داشتیم از هم جدا نشویم، در آن مستقر شدیم.

همدیگر را می‌شناختیم. دوست بودیم. جز تعدادی اندک که به ‌واسطه دوستان، به جمع ما پیوستند، بقیه در عملیات‌های قبلی با هم همراه بودیم. داخل اتاق مستقر شدیم و هر کس به کاری سر گرم شد.

گتر شلوارم را روی لبه جورابم مرتب می‌کردم. علی زمانی، تسبیح می‌انداخت. حاتمی دراز کشیده بود. رضا دستش را در ساک لباس‌هایش می‌پالاند و دنبال چیزی می‌گشت. یکی از انتهای اتاق گفت: «می‌دونید آقا مهدی چی می‌گفت؟»

همه به او نگاه کردیم. موهایش روی پیشانی‌‌اش ریخته بود و لبخند به لب داشت. از میان ما، علی زمانی پرسید: «چی گفته که ما نشنیدیم؟»

«به شما هم می‌گه. آقا مهدی گفت اینجا بچه‌های اعزام مجدد و با تجربه زیادن. بهتره یه گروهان مستقل تشکیل بدیم. یه گروهان برای مأموریت‌های خاص؛ کارهایی که برای انجامش به نیروهای با تجربه نیاز دارن.»

علی زمانی گفت: «اما این جوری همه تجربه‌ها تو یه قسمت جمع می‌شه.»

رزمنده‌ای که با آقا مهدی صحبت کرده بود، گفت: «فقط در زمان‌های خاص از این گروه استفاده می‌کنن. بقیه‌‌اش رو با نیروها هستیم.»

کنار دستی‌‌اش گفت: «خوبه، پس صف بکشیم.»

آقا مهدی آمد. پیشنهاد تشکیل گروهان مستقل مطرح شد و همه موافقت کردیم. قرار شد گروهانی به نام گروهان صف تشکیل بدهیم. عده‌ای دیگر هم که قبلاً سابقه اعزام به جبهه داشتند، به ما پیوستند. منتظر بودیم تعداد نفرات گروهان تکمیل شود. اما فعلاً از بقیه نیروهای پادگان مستثنی نبودیم. نیروها برای عملیات آماده می‌شدند و ما نیز با آنها همراه شدیم.

صبح با صدای «برپا، نماز» بیدار شدیم.

حسینیه پادگان دوکوهه پر از نیروهای رزمنده بود. بعد از نماز، ساعت 6، صبحگاه داشتیم. با هر نوع تجهیزاتی که به ما داده بودند؛ اسلحه، خشاب، کوله‌پشتی و غیره به خط از در آسایشگاه پادگان بیرون آمدیم و به طرف میدان صبحگاه دویدیم.

مسئول تدارکات لشکر، مثلاً در حق من لطف کرده بود و یک اسلحه بی‌بی‌کلاش و 2خشاب هفتادوپنج‌تایی، به اضافه مهمات دیگر به من داده بود. اسلحه بی‌بی‌کلاش، هیکل درشت‌تری نسبت به اسلحه کلاش دارد. پایه‌ای به آن وصل می‌شود و خشاب این اسلحه، مثل بشقاب گرد است. من هم مثل دیگران با تمام تجهیزات نظامی که داشتم، به سمت میدان صبحگاه دویدم. در حال دویدن، هم ‌صدا با دیگران سرود می‌خواندم. سرود ابوالفضل باوفا، علمدار لشکرم با صدای حاج صادق آهنگران از بلندگوها پخش می‌شد و در فضای پادگان طنین انداخته بود.

دور میدان صبحگاه 1200متر بود. به دستور فرمانده، پشت سر هم، 11بار دور میدان دویدیم. فرمانده دسته‌ها، بنا به تعداد نیروهای‌شان دستور ستون دادند. به ستون پنج صف بستیم. بعد از نرمش، آزادباش دادند و فرمانده لشکر برای سخنرانی آمد. معمول بر این بود که موقع ناهار به هر 2نفر یک لیوان غذا می‌دادند؛ لیوان‌های پلاستیکی قرمزرنگی که اندازه یکی و نصفی لیوان‌های معمولی بود. عادت جبهه این بود که رزمنده‌ها در یک بشقاب غذا می‌خوردند.
دو کوهه 3

من و ترکان باهم، هم غذا بودیم. با این فعالیتی که داشتیم، گرسنه می‌شدیم. او چهارشانه و درشت هیکل بود ولی همیشه مراعات مرا می‌کرد چون نسبت به او جثه کوچک‌تری داشتم. موقع ناهار تا سرم را برگرداندم، دیدم گوشت غذا را سمت من گذاشته است. اعتراض کردم که: «این چه کاریه؟ مثل آدم غذاتو بخور... .»

ترکان لبخندی زد و گفت: «من گوشت دوست ندارم. بخور بذار جون بگیری. باید بجنگی.»ساعتی بعد از ناهار خبر رسید که قرار است مانوری انجام شود و ما باید در مانور حضور داشته باشیم. فرمانده دسته‌ها به نفرات گفتند، آماده باشید. عصر، به‌ عنوان پدافند منطقه، به محل مانور اعزام می‌شوید.

عصر آن روز، همراه با تجهیزات‌مان آماده حرکت شدیم. محل مانور منطقه‌ای به نام چنانه بود. پشت تویوتاها سوار شدیم. روی پستی و بلندی‌های دشت، بالا و پایین رفتیم تا به محل مانور رسیدم.

تویوتاها متوقف شدند. ما پایین پریده و پشت خاکریزی مستقر شدیم. آسمان ابری بود. روز، کم‌کم جای خود را به شب می‌داد و تاریکی رفته‌رفته فضای اطراف ما را می‌پوشاند.

در کنار همرزمم منتظر نشسته بودم تا مانور شروع شود. سردی قطره آبی روی دستم نشست. به آسمان نگاه کردم. قطره دوم میان دو چشمم چکید. باران باریدن گرفت و رفته‌رفته شدید شد، طوری که آب از سر و روی همه جاری بود. خاک‌های زیرپا گِلابه شده بود. گِل به پوتین‌ها می‌چسبید. روی پاها نشسته بودم و گوش به صدای فرمانده داشتم. اما خبری نبود.

بی‌سیم، ساکت پشت بی‌سیم چی سوار بود و فرمانده، دوربین به دست، گاهی از بالای خاکریز سرک می‌کشید و اطراف را نگاه می‌کرد. این پا و آن پا می‌کردم. زانوهایم درد گرفته بود. زمین که می‌گذاشتم در گِل فرو می‌رفت. هربار که بی‌سیم به صدا در می‌آمد آماده حرکت می‌شدم. مانور مرحله به مرحله پیش می‌رفت و با بی‌سیم به فرمانده اطلاع می‌دادند.

8ساعت زیر باران منتظر بودیم تا نوبت به ما برسد. بی‌سیم به صدا درآمد. همه به فرمانده نگاه کردیم. صحبت‌‌اش که تمام شد، از جا بلند شد و گفت: «برمی‌گردیم.»

صدای پرسش و اعتراض نیروها بلند شد. مانور تمام شده بود و باید به قرارگاه برمی‌گشتیم. نیروها از فرط خستگی به خاکریزی که ما در آن مستقر بودیم حمله نکردند و مانور، به ما که رسید تمام شد. خیس و آب کشیده به محل استقرار گروهان برگشتیم.

روزها به سرعت گذشت. پیشنهاد تشکیل گروهان‌ ویژه پذیرفته نشد. عملیات نزدیک بود، فرصت نبود نیروها کامل شوند. با مخالفت فرماندهان، گروهان صف منحل شد و نیروها بنا به کارایی و توانایی‌شان دسته بندی و جابه‌جا شدند. تعدادی از دوستان را آقا مهدی در بین نیروهای خودش پذیرفت تا از توانایی آنها استفاده کند و بعضی در گردان‌های دیگر پخش شدند. من به همراه رضا ادریسی و مسعود ترکان به گردان حنظله منتقل شدیم.



گردان ويژه دوكوهه كميل شهداي گردان كميل گردان كميل كميل ابن زياد نخعي علی علیه السلام اصحاب کمیل بن نخعی زندگی تاریخ شهادت جنگ نهروان صفین جمل
چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
خاطرات
خاطرات دفاع مقدس
لحظه ی عروج یک بسیجی و شهادت او در آغوش یک امداگر:


تصویری از لحظه عروج یک بسیجی

تصویری از لحظه عروج یک بسیجی

او در هنگامه ی "عملیات کربلای پنج" بر اثر اصابت ترکش خمپاره جراحت سختی برداشت و علی رغم تلاش های "علی اسلام دوست" که تلاش کرد او را با کمک های اولیه زنده نگه دارد، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

اما نکته ای که برای من حائز اهمیت است، لطف خدا و اخلاص «علی فریدونی» در ثبت این تصویر فوق العاده است، من هیچگاه در برجسته ترین تابلوهای مذهبی غرب خصوصاً در سبک رمانتیسم صحنه ای به درخشانی این عکس نیافتم. نگاه شهید و امدادگر به آسمان، گویی عوالم روحانی را نشان می دهد که در حقیقت دین، در مسیر رسیدن به زیباترین درجه الهی محقق شده است. علی فریدونی خود را مدیون انقلاب اسلامی، امام و رهبری می داند، بنابر این حقیقتی که او در عکس های درخشانش به ثبت رساند، حقیقتی است که اولاً در وجود او عینیت یافته است و باید نه در عوالم انتزاعی بلکه در وجود انسان هایی جستجو کرد که به خلیفه اللهی مبعوث شده اند.

پیامبر اکرم(ص) :از افرادی که وارد بهشت می شوند هیچکس آرزوی بازگشت به دنیا را ندارد گر چه تمام آنچه در زمین است از آنِ وی شود، مگر شهید که او به سبب کرامتی که در شهادت می بیند آرزو می کند به دنیا برگردد و ده ها مرتبه در راه خدا کشته شود

پی نوشت :

1- در آموزه های اسلام ، انسان مسافری است که با شتاب و تلاش در حال سیر و سفر است و پایان سیر او نیز ملاقات با خداوند است، در این صورت حرکت او سیری است عمودی و طولی یعنی تکاملی و ملکوتی نه سیری افقی و اقلیمی زیرا خداوند در منطقه و جایگاه ویژه نیست، بلکه انسان به هر سو که روی آورد چهره به سوی خدا کرده است. در طول دفاع مقدس، ما شاهد شتابی در جهت رسیدن به قرب الهی و بالاترین مدارج الهی بودیم ، که شاید این تصاویر تنها گوشه ای از این رویداد بزرگ را نشان می دهند.

2- پیامبر اکرم(ص) :از افرادی که وارد بهشت می شوند هیچکس آرزوی بازگشت به دنیا را ندارد گر چه تمام آنچه در زمین است از آنِ وی شود، مگر شهید که او به سبب کرامتی که در شهادت می بیند آرزو می کند به دنیا برگردد و ده ها مرتبه در راه خدا کشته شود.صحیح بخاری - ج 4 - ص 26

3- برادر بسیجی و جانبازم احمد حسینی در صبحی صادق خوابی دیده بود و می گفت: شهید همت را دیده است که می گفت: "اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده، پاشو بیا! بچه های بسیج این جا خیلی منتظر هستند. "، چه افتخار بزرگی است برای ما که در آن مکتبی هستم که تو در آن بودی : بسیج...، امام راحل بی دلیل نبود که فرمودند: "بسیج مدرسه عشق است ".

4- اما اشاره ای هم به وضع موجود ضروری است، ببینید شهید آوینی چگونه وضعیت فروپاشی نظام های مبتنی بر اسلام آمریکایی نظیر مصر، اردن، تونس، یمن ، لیبی و ... را پیش بینی کرده بودند، چنانچه فرمودند: " انقلاب اسلامی فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت، و از این پس تا آنگاه که شمس ولایت از افق حیثیت کلی وجود انسان سر زند و زمین و آسمان به غایت خلقت خویش واصل شوند، آخرین مقاتله ی ما- به مثابه سپاه عدالت - نه با دموکراسی غرب که با اسلام آمریکایی است، که اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیرپا تر است. اگر چه این یکی نیز ولو " هزار ماه " باشد به یک "شب قدر " فرو خواهد ریخت و حق پرستان و مستضعفان وارث زمین خواهند شد.
رزمنده كميل شهداي گردان كميل گردان كميل كميل ابن زياد نخعي علی علیه السلام اصحاب کمیل بن نخعی زندگی تاریخ شهادت جنگ نهروان صفین جمل
چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
خاطرات
خاطرات دفاع مقدس

د و تند من و عبد الحسین مشغول به کار بودیم. یکی سر گونی را می‌گرفت، یکی هم با بیل توش خاک می‌ریخت.

حسین هم گونی‌ها را روی هم می‌چید.
شهادت دو بسیجی

باصدای سوت هر خمپاره هرسه درازکش می‌شدیم، بعد میان دود و خاک با خنده بلند می‌شدیم.

سنگر آماده شد.

چند تا الوار انداختیم روی سقف سنگر و چند تا پلیت هم روی الوارها.

قرار شد عبدالحسین و حسین کف سنگر را فرش کنند و من برم دنبال لودر. لودر در فاصله حدود دو کیلومتری مشغول کار بود. دویدم بهش بگم سنگر ما آماده است و فقط خاک می‌خواد. هنوز چند متر از سنگر فاصله نگرفته بودم که صدای سوت خمپاره زمین‌گیرم کرد.

اولی منفجر نشد، اما دومی دقیقاً کنار همون اولی به زمین نشست و خاک و دود به هوا برخاست. پا شدم پشت سرم را نگاه کردم به سرعت آن چند متری را که رفته بودم دویدم تا با حسین و عبدالحسین باز بخندیم.

لبخند بر چهره خونین حسین مستأجران و عبدالحسین هادیان نشسته بود و اشک از سیمای خاکی من به خاطر حضور نداشتن در آن بزم سرازیر شد.

شهادت پاکان روزگار را گلچین کرد، شهادت بر لبان آنان گل خنده نشاند.


دفاع مقدس خمپاره شهيد مستاجران شهيد هاديان كردستان كربلاي 10 سنگر كربلاي 4
چهارشنبه نهم آذر 1390 ساعت
واحد سايبري پايگاه اينترنتي كميل
خاطرات
خاطرات دفاع مقدس

 کردستان بودیم، منطقه عملیاتی کربلای 10، زمین از برف سفید پوش شده بود و هوا سرد.

داخل چادر زندگی می‌کردیم و چادر‌ها برای در امان ماندن از دید دشمن (کوموله و دمکرات، عراقی‌ها، مزدوران محلی) در شکاف و دامنه‌های ارتفاعات زده شده بود، روی چادر‌ها چند لایه پلاستیک کشیده بودیم تا هم از گزند سرما در امان باشیم و هم آب باران و برف به داخل چادر نفوذ نکند، کف چادر هم چند لایه پلاسیتک کشیده بودیم تا هم پایمان یخ نزند و هم آب باران از زیر آن عبور کند، بعضی شب‌ها به خوبی عبور آب را زیر پا‌هامون احساس می‌کردیم. کار به جایی رسید که شیب داخل چادر رو به سمت وسط چادر درست کردیم طوری که یه جوی کوچک از وسط چادر می‌گذشت، چراغ والر رو روشن می‌کردیم و کنار جوی داخل چادر می‌نشستیم و دلمون رو روانه زاینده رود اصفهان می‌کردیم.

کیسه‌های خواب رو کسی جمع نمی‌کرد، هر کی از نگهبانی که برمی‌گشت مستقیم می‌رفت داخل کیسه خواب تا کمی گرم بشه. نگهبانی یعنی سردی کشیدن با دلهره از نشستن یک تیر توی پیشانی.

یک ساعت بدون حرکت یک جا نشستن و به ارتفاعات اطراف خیره شدن.

گاهی اسلحه اونقدر یخ می‌کرد که وقتی از نگهبانی بر می‌گشتیم می‌گذاشتیم کنار چراغ والر تا یخ‌هاش آب بشه. بیشتر بچه‌ها سرما خورده بودند، اما تحمل بچه‌ها فرق می‌کرد.
نگهبانی با چشم های بسته!

غروب که می‌شد به دلهره عجیبی دچار می‌شدیم، شدت سرما زیادتر می‌شد! و تعداد سنگر‌های نگهبانی زیادتر می‌شد! و ساعات نگهبانی بیشتر.

بیماری بچه‌ها، سرمای شدید، رعایت سکوت در شب، دید کم، حساس بودن (اغلب مزدوران محلی با توجه به شناخت و مأنوس بودن با شرایط آب و هوا این ایام به ما حمله می‌کردند).

چند شب پشت سر هم اتفاق افتاد که برای نگهبانی بیدارمون نکردن، فکر کردیم حتماً پاسبخش‌ها خوابشون برده، صداشو در نیاوردیم که زیرآب کسی نخوره و ما توی کیسه‌خواب‌های گرم، راحت می‌خوابیدیم.

اما کم‌کم برای همه سئوال شد. سه‌تا پاسبخش داشتیم هرچی سئوال کردیم یه جوری ما رو می‌پیچوندن و جواب درستی نمی‌دادند.

یکی ار بچه‌ها حالش خیلی بد شد، بدجور سرما خورد، خیلی به حالش غبطه می‌خوردیم که ایکاش جای اون بودیم و چند شب از نگهبانی معاف می‌شدیم و...!

یکی ار پاسبخش‌ها وقتی حرف‌های ما رو شنید دیگه طاقت نیاورد گفت بچه‌ها برای شفای حسن دعا کنید، بعد زد زیر گریه گفت: به خدا، هر وقت حسن علائم بیماری رو در چهره یکی از شما می‌دید، ما رو قسم می‌داد که شما رو بیدار نکنیم او به جای شما نگهبانی می‌داد و ما رو قسم داده به شما نگیم.

آن شب از خودمون خجالت کشیدیم، ما کجا و حسن کجا؟!

امروز یه چیزی میگم و یه چیزی شما می شنوید نگهبانی پشت سرهم اون هم توی اون هوا و توی اون موقعیت کار همه نبود،‌ کار حسن بود که امروز او پیش ما نیست، کار غواص شهید حسن منصوری بود که در عملیات کربلای چهار آسمون شهادت را گرم کرد.


دفاع مقدس كردستان كربلاي 10 سنگر كربلاي 4

امکانات سايت

موضوعات، نويسندگان

موضوعات
قرآن کریم
روان شناسی
پایگاه کمیل به چند زبان
انتظار
پخش زنده اماکن متبرکه
نظامی
حضرت آیت اله خامنه ای
8 سال دفاع مقدس
کودک
مراجع
پدرها بخوانند
آواي انتظار
دعای ندبه
دعای جوشن کبیر
دعای سمات
دعای افتتاح
مناجات شعبانیه
دعای سحر
دعای ابوحمزه ثمالی
دعای عرفه
مناجات حضرت امیر
ادعیه دیگر
پخش زنده رادیو و تلوزیون
فال شما
شبکه
فنی
رادیوها
رادیوهای ایران
فقط خانمها
فقط آقایان
امور تجاری
آهنگهاي قديمي
داستان
كوهنوردي
جملات زيبا
زيارت عاشورا
اذان
آشنائي با برخي از عملياتها
شهيدان يعقوبي
خاطرات
روزنامه هاي ايران
شنيدنيها
كاريكاتور
کامپیوتر و اینترنت
موبایل
ترفندهای ویندوز
راههای نفوذ
اطلاعات عمومی
آموزش نرم افزار
معرفی سایتهای مذهبی
متفرقه
آموزش ساخت وبلاگ و سایت
سرویسهای مجانی در اینترنت
معرفی کتاب
ویروس و آنتی ویروس
شهدا
تصاویر پس زمینه
خانه و خانواده
نفوذ
خوب زندگی کنیم
اس ام اس های خوب
اخبار
سیستمهای اطلاعاتی
پزشکی
مذهبی
دل نوشته ها
بدون شرح
معرفی سایت
کد نویسی
عکس
دعای کمیل
دعای توسل
حدیث شریف کسا
زیارت آل یاسین
دعای عهد
دعای نور
دعای سریع الاجابه
دعای مجیر
جهت یابی
دانلود موزیک
فونت
اوقات شرعی
دین
دانلود سخنرانی
استتار
برچسبها
قالبها
دانلود مداحی
درباره کمیل
فرقه ها
دعای افتتاح
نسخه داروهای گیاهی
پیامها
تعبیر خواب

پيوندها، روزانه ها، امکانات جانبي

پيوندها
1. نظرات ، انتقادات و پیشنهادات
2. وبسايت شخصي محمد يعقوبي
3. سفارت جمهوری اسلامی در لهستان
4. سایت حقوقی علیرضا ترکستانی
5. فاتحان گمنام
6. وحید یامین پور
7. سرباز اسلام
8. سردار شهيد محمد حشمتي
9. بچه شمرون
10. سرباز امام خامنه اي
11. آوا فان ، سرگرمي ، شخصيت شناسي
12. گل نرگس
13. همنفس
14. جانباز ربذه نشين
15. کربلائی 110
16. آرشیو مداحی جواد مقدم
17. لحظه اي به سوي آفرينش
18. پایگاه دانلود تشیع ایران
19. انصار
20. گروه تواشیح باقرالعلوم(ع)
21. كولاب همدان
22. حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع)
23. پخش زنده تصاوير از حرم مطهر رضوي
24. یا فاطمةالزّهرا (س)
25. منتظران
26. باز باران با ترانه ...
27. گروه فرهنگي قرآني معراج قم
28. پایگاه اطلاع رسانی دفتر امام جمعه چغادک
29. تا جمعه ظهور
30. هيئت اباصالح المهدي (عج)
31. سردار شهيد محمد حشمتي
32. عشق شهدا
33. بينه - سياسي
34. جونم فداي حيدر ( بروزترين وبلاگ مذهبي )
35. زمزمه محبت
36. هيئت اباصالح المهدي خرمدره
37. آوا فان
38. برنامه نويسي ، جزوه ، دانلود
39. پايگاه اينترنتي مسلم
40. روزنه
41. پايگاه فرهنگي مذهبي جنگ و زن
42. حرم حضرت اباعبدالله الحسین (ع)
43. خطی از حکایت مستان کربلا
44. دل نوشته های از حضور تا ظهور
45. وبلاگ آموزشی و مذهبی اشتیاق
46. سريرا
47. رهروان ولایت
48. ظهور فردا
49. شهيد 42
50. حضور
51. صبح قريب
52 . پايگاه اطلاع رساني دلاوران مرصاد
53. یک شب به خانه من بیا خدا
54. همه جاي ايران سراي من است
55. نكهت
56. واذکروا نعمة الله عليکم و ميثاقه
57. من حلقه ام و راه به میخانه ندارم
58. عاشق خدا
59. حضرت آقا
60. هواي وصل
61. علم و معرفت
62. كانون گفتمان قرآن
63. پرده نشين آل طاها
64. شيعه نيوز
65. جبهه امروز
66. تبريزيم
67. گوگل
68. نورالثقلين
69. گلسا
70. فراموشي
71. آواي زمان
72. پلاك آخر
73. عاشقان رهبر
74. سوز دل
75. باورم كن نازنين
76. راه زندگي
77. ديوان عشق
78. ذي القربي
79. 2 چشم جنگ
80. سوز دل
81. كلاس رز
82. ما با ولايت زنده ايم
83. فتوبلاگ سارا
84. آموزش جامع رانندگی
85. عشق،هوس،حقیقت
86. دين و زندگي
87. عصر ظهور
88. زندگي به سبك اسلام - الله
89. محفل ادبی با تو...اینم
90. ظهور مهدي قائم (عج)
91. خاکریز وعشق و شهادت
92. كانال كميل
93. انجمن اسلامي علامه جعفري زيركوه
94. مسير دانش
95. شقايق
96. كمپاني رايان
97. دبستان دخترانه تزكيه آورگان
98. مرجع فناوري
99. خاکریز وعشق و شهادت
100. يا ابا صالح المهدي ادركني
101. بر بال ملائک
102. ذوالفقار مهدی(عج)
103. سرباز جوان جنگ نرم
104. مهندسی قرآن (معجزات قرآن)
105. شيعيان منتظر
106. فداي رهبرم
107. منتظران مهدي
108. اطلاعات عمومي
109. قرآن ناطق
110. اشعار قرآني
111. انجمن اسلامي دبيرستان شاهد نيشابور
112. ذاكر ولايت 110
113. حماسه نهم دي 1388
114. شيعه 110
115. قطره هاي باران
116. مسجد المهدی ناجی اباد کاشان
117. 133
118. زندگی خوب
119. حره
120. سربازان و ولايت
121. وبلاگ صمصام
122. توازن - تحقیقات حسابداری و حسابرسی
123. اطلاعات عمومي
124. نظام صنفی کشاورزی شهرستان فردوس
125. کانون فرهنگی مذهبی آینده سبز
126. راه ناتمام
127. نواي عشق - مداحان مشهدي
128. مهدویت و فرقه های ضاله
129. تبليغ گاه ياس
130. عشاق الشهداء
131. زمزمه محبت
132. پايگاه خبري تحليلي در سياهكل
133. فراموشي
134. معماران فردا
135. رهروي شهيدان
136. الحسين
137. ❶❷استخدام فوری داغ داغ❷❶
138. كاروان عهد
139. قلب
140. كلبه موسيقي
141. زيست شناسي دانشگاه پيام نور
142. انجمن اسلامي دبيرستان امام حسين يزد
143. معراج نامه شهدا
144. جبهه فرهنگي فاطميون ياسوج
145. حجت الاسلام حميد رضا عقيلي
146. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ
147. گروه کوهنوردی فرهنگ شهر بیجار
148. دنياي راز و نياز
149. يه تكوني به خودت بده . . .
150. پايگاه مبارزه با شيطان
151. وبلاگ بزرگ یاران امام زمان (عج)
152. وبلاگ امام زمان (عج)
153. وبلاگ سربازان گمنام امـــــام زمـــــان
154. دلـــ تنگــ امام زمان (عج)
155. بشري
156. شهيدان هميشه پايدارند
157. رهپويان عشق
158. رهسپار ولايت
159. پايگاه بسيج شهيد درويشي
160. آداب نماز
161. راويان فتح
162. سنگر مجازي بصيرت
163. افسران سايبري
164. افسر سايبري جنگ نرم
165. مقر افسران جنگ سايبري
166. ارتش سايبري حزب اله
167. رهروان ولايت كاشان
168. عطر ظهور
169. آسماني باش رفيق
170. زرين گيم
171. زير چتر خدا و اهل بيت
172. بيم كلوب
173. هزار نكته
174. دل رهبر
175. لبیک یابقیة الله
176. اوج پرواز
177. سرداران دفاع مقدس
178. شهدا
179. تـرویـج بصـیرت
180. لبيك يا امام خامنه اي
181. جنگ نرم
182. ميرزابيگي خادم بچه ارزشيها
183. فدائي رهبر
184. رهسپاريم با ولايت
185. سواد اعظم
186. پنجم شهيد طاهري اشكنان
187. سايت جامع سربازان اسلام
188. منتظران ظهور
189. تخريبچي
190. جبهه فرهنگي شهداي گمنام سلماس
191. پايگاه محمد رسول الله
192. رهبر من
193. حامي ولايت فقيه
194. امام خامنه اي
195. منتظران مهدي
196. معبر سايبري نينوا
197. هيئت حضرت زهرا س كفشگركلا
198. از ولايت تا شهادت
199. جامع ترين گالري عكس مذهبي
200. طلوع دوباره
201. دين از نگاهي ديگر
202. محبان حضرت مهدي عج
203. سنگر مجازي
204. السلام عليك يا آل يس
205. کانون مهدویت شهید باهنر همدان
206. كانون قرآن و عترت شهيد باهنر همدان
207. شهداي دانش آموز و فرهنگيان كلات
208. قرارگاه مشكات ولايت ملاير
209. ديرينه چرم
210. حزب فقط حزب علی.رهبر فقط سیدعلی
211. ایثار و شهادت در دفاع مقدس
212. سرداران عشق
213. هشتمين بارگاه نور
214. حجاب اسلامي
215. معبر سايبري بي سنگر
216. رهبر شناسي
217. تجلي غدير
218. گروه فرهنگي تخريبچي آي آر
219. ظهور و آخر زمان
220. من يك مسافرم
221. ديده بان
222. طلايه داران ظهور
223. بازيافته
224. آنتي انحراف
225. قطره هاي اشك
226. رهروان شب
227. مي خوانم تو را
228. كمي تا قسمتي سياسي
229. تعجيل
230. مركز پايگاههاي مرجع شهيدان
231. حكت+اخلاق+اصول عقايد+ثواب الاعمال
232. مقر افسران جنگ سايبري
233. دستنوشته هاي محمد جواد ميرزابيگي
234. فدايي رهبر
235. عاشقان امام خامنه اي
236. تا آخر پاي ولايت ايستاده ايم
237. قلم مقاومت
238. گردان سايبري سيد علي
239. اراده ها
240. محمد رسول الله
241. آنتي وهابي
242. پشت خاكريز جبهه ها
243. منتظرالمهدي
244. چشمان منتظر
245. رهروان عشق
246. به نام خدای عزیزم
247. منجي
248. مهدويت
249. شهدا شرمنده ايم
250. عاشقان اهل بيت
251. شميم گل عفاف
252. فدائيان راه امام خامنه اي
253. موعود مهرباني
254. فرهنگي نوين
255. العقيده
256. حجاب ناب
257. در جستجوي حقيقت
258. مشق هيئت
259. ديده بان فكه
260. عاشقان ظهور مهدي عج
261. پايگاه سايبري حبل
262. رقيه يون
263. يا ابا صالح المهدي ادركني
264. پايگاه اينترنتي حجاب فاطمي
265. ارباب حسين نكنه كه ردم كني
266. سرباز نماز
267. قاصدك
268. برهان
269. عفاف نامه
270. امام نقي عليه السلام
271. سنگريان
272. محفل شهيدان
273. راه و رسم شهيد
274. مجمع منتظران مهدي عج
275. مدافعان ولايت
275. ياران آفتاب
276. هيئت دانش آموزي انصارالمهدي عج
277. پايگاه مقاومت شهيد نواب صفوي
278. عشاق الحسين (ع)خرم آباد
279. عشاق الزهرا (س)
280. عرفان مقربين ، حكمت ناب شيعي
281. حجاب و عفاف زن
282. پرواز لاله ها
283. حجاب برتر ما
284. مجتمع بني فاطمه (س) مشهد
285. هيئت فاطميون (س) بابلسر
286. رضاي شهيد
287. بسيج دانشجوئي رهروان نور
288. ضد صهيونيسم
289. جوانان عمار
290. صادقانه ، عاشقانه ، عارفانه
291. جريان شناسي سياسي2
292. جريان شناسي سياسي1
293. يا لثارات الحسين (ع)
294. دريچه
295. چريك مجازي
296. شهر ملاير
297. ادیان و زندگی نامه علما
298. ميقات قلم
299. منتظران ظهور
300. پ مثل پلاك
301. نورالهدي
302. میراث مشترک ایرانیان و شبه قاره هند
303. شباهنگ
304. پروژه كده
305. بسيجي يعني علي
306. علوم اجتماعي
307. خادم شهدا
308. مذهبي ، اجتماعي
309. گروه فرهنگي سايبري قرارگاه عمار
304. کانون گردشگری فرهنگسرای بهمن
305. مشاور مذهبي
306. معراج نامه شهدا
307. روایتگر شهدای شرق کارون
308. سرگرمي آوا فان
309. قند پارسي
310. صلاي عشق
311. فيزيك نوخندان
312. منتظران امام زمان (عج)
313. معرفت
314. مهندسي عمران و راه و ترابري
315. چشم ها را بايد شست
316. ديد در شب
317. سراي دليران
318. بي تو هرگز با تو عمري
319. يك فنجان حرف دل
320. من و ...
321. وبلاگ گروه فيزيك دانشگاه آزاد
322. سنگر بيداري
323. دانشگاه خلیج فارس بوشهر
324. نسيم بهشت
325. جودي ابوت
326. يا امام زمان
327. مؤسسه فرهنگي معراح انديشه
328. يوزرنيم و پسورد نود 32
329. ادبستان يك
330. جبر و اختيار
331. کلینیک تغذیه و رژیم درمانی
332. اطلاعات علمي
333. روانشناسان 90 یونان کوچک
334. لينكستان محور
335. دانشنامه آزاد
336. همه چي تموم
337. پاتوق علم و فناوري
338. لينك نامه ورزشي ایرلینک
339. عشق كوهنوردي
340. مي مانم اي درد ، حتي با تكيه بر استخوانم
341. اونوتموش
342. آخرین اخبار و حواشی فوتبال
343. همه دلتنگيهاي من
344. سايت عاشقانه
345. بانوي هزار و يك شب
346. نخل هاي سوخته
347. بانك نرم افزاري موبايل
348. هيئت جوانان قمر بني هاشم بندرانزلي
349. دانلود آهنگ جديد
350. كشاورزي اليگودرز
351. ترفندهای کامپیوتر موبایل
352. همگام با عشق تا خدا
353. مبارزه با شيطان
354. جهاد اكبر
355. بهترین سایت موزیک
356. فانوس 91
357. پایگاه سرگرمی ایرانیان
358. دربست تا شهر بهشت
359. داستان های باحال
360. پروژه های دانشگاهی
361. عشق يعني يك پلاك
362. فروشگاه كالاي شما
363. تنهاي تنهام
364. به روزترین موزیک ها
365. برگی از روزگار
366. حرف ولایت
367. افسران عشق
368. انديشه ناب
369. دلتنگي ها
370. به نام پديد آورنده علوم
371. هفت تپه
Friendship Island .372
373. وبسایتی متفاوت
374. معراج نامه شهدا
375. كوره راه
376. درمورد كشورها بيشتر بدانيد
377. سيرت امام سيد علي خامنه اي
378. وبلاگ علمی رویال
379. بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد نایین
380. بسيجيان گمنام
381. مدافعان سرلشگر حاج قاسم سليماني
382. مطالب جالب و پند آموز
383. کشــاورزی الیگـــودرز
384. فروشگاه اینترنتی خریدنی
385. انجمن دانشجویان برق ایران
386. سيرت امام سيد علي خامنه اي
387. دانلود کتاب های تاریخی
388. تاریخ و تمدن جهان باستان
389. ساخت ابزار صلواتي
390. يار خراساني
391. پايگاه اختصاصي انا مجنون الحسين
392. أینَ عَمّار ؟...
393. لبيك يا امام خامنه اي(روحي فداه)
394. نوشته هایی در باره حجاب وعفافت اسلامی
395. فانوس جزیره
396. عشق يعني انتظار منتظر
397. سالن اينترنت بهشت كتابخانه آيت اله قزويني
398. بسيجي يار
399. خداي تكنيكcr7 فقط
400. نوشته هاي يه نوجوون شيعه
401. خبري ، فرهنگي ، اجتماعي آبيز
402. يا لثارات الحسين
403. السلام علیکم یا اهل بیت النبوه
404. رهبرم - شاهین دژ
405. ميقات الرضا (ع)
406. امام خوبان
407. سربندهاي خاكي
408. خداي من
409. منتظران بهشتي
410. ستاره هاي خاكي لالجين
411. پايگاه فرهنگي مذهبي دنياي اسلام
412. امام رضا (ع)
413. ورود بسيجيها ممنوع
414. حجاب يعني لبيك يا فاطمه الزهرا
415. مسير وصل
416. اشعار قرآني
417. زيارت عشق
418. اميرالمومنين امام علي (ع)
419. لحظه ديدار
420. مبارزه با شيطان
421. بوي پيراهن يوسف
422. ملك فطرس
423. پرده اسرار
424. لاله هاي بهشتي
425. پايگاه سايبري منجي صلح
426. بسيج دانشجوئي دانشگاه آزاد اسلامي خلخال
427. سنگر مجازي بصيرت
428. قاصدك
429. سنگربانان حجاب
430. وبلاگ فرشته
431. اللهم عجل لوليك الفرج
432. حفظ حجاب
433. طعم شيرين حجاب
434. نينجاي سايبري
435. پرچمداران سياه
436. دختري از نسل حوا
437. بسيجي نترس
438. نسيم يار
439. مداد جنگي
440. تا بي نهايت
441. پرنیان پاکدامنی
442. السلام و عليك يا فاطمه الزهرا
443. جوانان اصيل ايراني
444. حجاب و عاشورا
445. حجاب و شهدا
446. حريم سكوت ( ستاره )
447. يا مهدي العجل
448. ما دختران مسلمان آزادترين دخترانيم
449. نازك بين
450. مهدي فاطمه (عج)
451. عطر نرگس
452. هيئت عاشقان حضرت مهدي (ع)
453. شهيدان هميشه پايدارند
454. پلك
455. محرم نوش آباد ، كربلا
456. جنگ مجازي
457. گروه دینی شهرستان های استان تهران
458. 313 فدائي
459. در انتظار ظهور موعود
460. السلام عليك يا حسن ابن علي (ع)
461. رقص مژگان
462. تا آسمان راهي نيست
463. خدايا مرا پاكيزه بپذير
464. خدمت در بارگاه حرم مطهر رضوي
465. منتظر
466. مادران آسماني
467. دين و زندگي
468. فدك 63
469. اخبار سياسي روز ايران و جهان
470. الذی علم بالقلم
471. ای مهربان مرا با صدای باران بخوان