دلم می خواد امروز فریاد بکشم .

مطلب امروز من رو بعنوان یک یادداشت  نخونید.

اصلا می تونید نخونید ، بگذارید این فریاد هم مثه خیلی از حرفهای نگفته من

سر به مهر بمونه ، از هیچ کس شاکی نیستم ،

از هیچ جا اخراجم نکرده اند ، هیچ طلبی هم ندارم ،

آی گوشهای شنوا من دلتنگم ،

دلتنگ دوداسپند اعزام،

دلتنگ اتوبوسهای گل گرفته،

دلتنگ جنوب،دلتنگ غرب،

دلتنگ خاکریز ، دلتنگ سنگر ، دلتنگ معبر ، دلتنگ انفجار ،

دلتنگ روز های خوش سنگر نشینی ، دلتنگ دارخوئین ، دلتنگ اردوگاه عرب ،

دلتنگ کفیشه ، دلتنگ اردوگاه قدس ، دلتنگ موقعیت ائمه ، دلتنگ موقعیت مهدی ،

دلتنگ کارون ، دلتنگ اروند ، دلتنگ هزار قله ، مریوان ، سردشت ، سقز ، بانه ،

پادگان توحید ،ابوذر ، پادگان لوله ، سد وحدت ، سد دز ،و .....

آی گوشهای شنوا من دلتنگم!

دلتنگ حاج حسین خرازی ، دلتنگ موحد ، عرب ، قوچانی ، حاج علی باقری ،

اصغر صفایی ، کمالپور ، جوانی ، یخچای ، عابدینی زاده ، ابراهیمیان ،

محمدی ، خندان ، مظاهری ، افضلی ، منصوری ،

دیگر اشک امانم نمی دهد ، بگذارید فقط یکی را بگویم ،

آی گوشهای شنوا من دلتنگ بچه های یک رنگ جنگم.

يادواره هاي شهدا و دفاع مقدس برای بعضی ها یعنی نمایشگاه ،

سخنرانی ، شب خاطره ، صندوق رای گیری ، پاک کننده سابقه و .... !

اما برای من این برنامه ها کشنده است ،

من عاشق جنگ نیستم ، من کمبود شخصیت ندارم ،

من دلتنگ دوستان یک رنگ و یک دلم هستم.

گناهم چیست ؟

سنگین ترین مصیبت دل این مصیبتم

جامانده ام ، مسافر شهر شهادتم

br نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, خرازي, همت, جبهه, جملات زيبا

شهید حسین بیدرام فرمانده دلاور گردان امام حسین از لشگر امام حسین علیه السلام

 خیلی خسته بودم ،

دنبال یه جای دنج و ساکت وآرام بودم تا سیر بخوابم.

اکبر به اتفاق بی سیم چی ، و کمک بی سیم چی از یه طرف و پیک گروهان هم از یه طرف.

شبها گشتن تو خط مقدم یه صفای داشت که

فقط کسانی متوجه می شوندکه درک کرده باشند.

سنگر خالی شد ، آرام ساکت ، همونی که می خواستم.

کف سنگر با یه پتو فرش شده بود ،

گوشه سنگر هم یه کلمن آب خنک که تشنگیمو بر طرف کرد.

تو طاقچه ای که با درب یه جعبه مهمات درست شده بود چند تا مهر ،

یک منتخب المفاتیح ، یک قران ، و چند تا کتاب جیبی سنگر ،

به دیوار سنگر هم  چند تا اسلحه کلاش که با طناب آویزون شده بود ،

و چند تا کوله پشتی داخل سنگر که لباس بچه ها داخلش بود .

سرم رو گذاشتم رو یه پتو که مثه متکا تا شده بود ؛

بیرون سنگر هر چند لحظه یکبار صدای انفجاری شنیده می شد و شده بود لالایی خوابم!

نمی دونم چقدر خوابیده بودم که گرمی یه دست رو رو سرم احساس کردم

که داشت نوازشم می کرد.

نمی دونستم باید بخوابم یا بیدار بشم ،

با سختی چشمم رو باز کردم چهره ملکوتی حسین رو دیدم که بالای سرم نشسته بود ،

یه لبخند رو لبش ، گفت : لااقل پوتین هاتو در می آوردی.

گفتم: خیلی خسته بودم

گفت : پاشو عید شده ، ماه رمضان هم تموم شد ، حیفه این لحظات رو خواب بمونی!

گذشت.....

حدود ساعت 12 شب بعد از ساعتها انتظار پیکر مطهرش رو از آب بیرون کشیدیم ،

وقتی تو نور ماه چشماش رو دیدم که بسته است

با گریه بهش گفتم : حسین اون طرف فرامو شم نکن!

امروز عجیب خسته ام!

امروزعجیب دلتنگ اون سنگرم!

امروز عجیب دلتنگ اون نوازش حسینم!

امروز عجیب دلتنگ عید فطر جبهه هام!

امروز هم می گویم حسین جان عیدت مبارک اون طرف فراموشم نکن.

br نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, شهيد بيدارم, گردان, امام حسين, جبهه

 

اون روز بیچاره شده بودیم ،

46 شهید غواص همه دست ها بسته ،

چشم ها بسته ، پاها با سیم تلفن بسته ، اما پیکر ها کامل!

معلوم بود چه اتفاقی افتاده ، من دیگه نمی‏گم ، خودتون حدس می زنید!

با دقت زیاد نشستم پیکرها را بررسی کردم ؛

همه دو دست دارند ، پس این دست از کدوم پیکر مطهره ؟!

صاحب این دست را پیدا نکردیم !

مدتها این دست شده بود مونس تنهائی‏های من!

هر وقت کار گره می خورد و راه چاره نبود

می رفتم از زیر چفیه بیرونش می آوردم و کار تموم می شد.

بعد ها به خاک سپره شد!

و من با دیدن این عکس...!

یادش به خیر!

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, غواص, شهيد, جبهه, جملات زيبا

 

این گونه توسلات بین بچه های تفحص مرسوم بود که

هر روز با نام یکی از اهل بیت عصمت و طهارت کارشون رو آغاز می کردند.

تو ایام محرم هم دیگه معلوم بود.

روز اول ماه  محرم با نام حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام

بچه های برون مرزی فکه کارشون رو شروع کردند ،

از ساعت 7:30 تا 4 بعد از ظهر باید به همراه اکیپ عراقی ها می گشتیم

و شاید در گوشه ای از این سرزمین ردی از یوسفی پیدا کنیم.

نزدیک پایان وقت کار بود و دست خالی ،

بازم اینگونه وقتها بچه ها با ادبیات خودشان توسل پیدا می کردند ،

که آقا جان تموم شدها ، یعنی هیچی ؟ !و .....!

محل کار نزدیک کانال دوم پشت پاسگاه وهب محور عملیات والفجر مقدماتی ،

خستگی به دل و جانمون ریشه کرده هیچکس حرف نمی زنه ،

دل و دماغ حرف زدن نداشتیم ،

همه نگاه ها به خاک اما دلها تو عرش داره التماس می کنه

خدا لطفی ، عنایتی.

برق شادی با فریاد الله اکبر خبر از وصل داد .

گریه امان نمی داد خستگی تمام شد

با همه وجود افتادیم به جون خاک و پیکر رو از خاک جدا کردیم

خدایا روز اول محرم ، روز حضرت مسلم دست خالی نموندیم

مدارک شهید رو بررسی کردیم عجیب بود

شهید از بچه های گردان حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام بود.

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, تفحص, محرم, شهيد, جبهه

خیلی کوچک بود و معلوم بود مسئولین اعزام را ذله کرده بود تا اجازه داده بودند بیاد جبهه

( تجربه این کار را خودم داشتم )

تا چند وقت قبل تر حاج حسین به خود من گیر می داد که:

بچه چی چی می خوای اومدی اینجا ، و .....

حالا دیگه شده بودم نیروی قدیمی لشکر و باید یه جوری تلافی می کردم

و خدا آقای کاظمی را سر راه من گذاشت تا دق نکنم.

بیچاره می شدی تا از خواب بیدارش کنی ،

مثلا نیمه شب می خواستیم برای نگهبانی بیدارش کنیم،

کل بچه های سنگر بیدار می شدند

اما این تکون نمی خورد ،

خنده بازای می شد که نگو .

همش من رو با مادرش اشتباه می گرفت ،

بهش می گفتم : پاشو نگهبانی می گفت: نمی خوام ، خوردم ،

می گفتم : بابا دیر شد باید بری سر پست ،

می گفت چرا همش من برم نون بگیرم یه بارم علی بره و.....!

پتو رو از روش می کشیدیم که دیگه می زد به جاده خاکی و جیغ می کشید ،

آخر کارم یکی باید جورش رو می کشید و می رفت به جای این شاهزاده خان نگهبانی می داد

بگذریم این مقدمه بود تا به این برسم :

رفتیم کردستان ، ارتفاع شهید فخاری مقابل هزار قله .

چند روزی در خط مستقر بودیم اما حکایت من و آقای قصه ما هر شب ادامه داشت

تا اینکه به این نتیجه رسیدیم ،

اون را از نگهبانی شب خلاص کنیم و به جای اون اول صبح بره سر پست نگهبانی .

نماز صبح رو خواند و با سلام و صلوات اسلحه به دوش عازم میدان کارو زار ،

( ببخشید نگهبانی) شد

و مثه همیشه صد بار بهش گفتم: حسین جون خوابت نبره

ما بعد از خدا به اینکه تو نگهبانی دلمون خوشه

اینجا کردستانه با جنوب خیلی فرق داره ،

و بعد به خاطر اینکه تلافی حرفهای حاج حسین را هم در آورده باشم

یه جوری که بشنوه می گفتم : معلوم نیست این بچه را برای ( چی چی ) آوردند جبهه !

رفتم داخل سنگر و از بس خسته بودم خوابم برد .


با صدای شلیک اسلحه از خواب پریدم

سابقه نداشت این وقت صبح کسی این طوری شلیک کنه ،

اسلحه را برداشتم و دویدم بیرون ، وای!!!!

صدا از سمت سنگر حسین می آمد .

نزدیک سنگر شدم دیدم تیر اندازی از اون سمت میدان مین

یعنی سمت عراقی هاست و هیچ تیری از سمت ما شلیک نمی شه .

به خودم گفتم : تموم شده ، خدا به مادرش صبر بده

اینم شهید شد ، یادش به خیر ، دیگه کسی بیدارش نمی کنه

و هزار فکر دیگه زد به سرم ، تا اینکه وارد سنگر شدم

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم ، کف سنگر پتو را پهن کرده بود و رفته بود داخل کیسه خواب

و خواب را تا تهش سر کشیده بود.

بگذریم با یه مصیبتی بیدارش کردیم ،

به اتفاق بچه ها اون طرف میدون مین را بستیم به رگبار ،

که با صدای فریاد عربی چند نفر گفتم کسی شلیک نکنه ،

یا اباالفضل ، یا حسین بود که به گوش می رسید ، یعنی چی ؟! ......

دو نفر عراقی اسیر شدند اما نکته بسیار عجیب اینه ،

عراقی ها زل زده بودند به حسین ،

وقتی مترجم اومد و حرفای عراقی ها را فهمیدیم مرده بودیم از خنده .

عراقی ها اومده بودند اسیر بشند هر چی صدا کرده بودند که

ای ایرانی ها ما اومدم پناهنده بشیم کسی جواب نداده بود.

یکی از اونها با عبور از میدان مین به سنگر نگهبانی رسیده بود

وبا مشاهده حسین جان کاظمی ما در اون حالت (خواب) ترسیده بود

که اگه بیدار ش کنیم ما رو می بنده به رگبار و یا اینکه اگه ما رو با این شکل و قیافه ببینه

در دم سنگ کوب می کنه

بر گشته بودند و با اسلحه هاشون به سمت آسمون شلیک می کردند

که ای بابا یکی بیاد ما رو بگیره ............!

راستی اگه لطف خدا نبود اون روز صبح کدوم ما زنده مانده بودیم.

خدا همیشه نگهبان بنده هاش هست شک نکنید.

 

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, اسير, عراقي, جبهه, جملات زيبا

 

خیلی غصه می خوردم که بعد از جنگ جوانها همه چیز را فراموش کرده اند ،

دیگه کسی یاد گذشته نیست.

اونها نمی دونند برای حفظ این اسلام ، آزادی ، و خاک چه خونها ریخته شده.

آقا مهدی از بچه های گردانمون در زمان جنگ باعث شد

با بچه های دانشگاه صنعتی اصفهان عازم مناطق عملیاتی جنوب شدیم ،

سه روز با دانشجویان این دانشگاه همسفر شدم ،

وقتی از سفر بر می گشتم بزرگترین غصه ام جدا شدن از جوونهایي بود که

فکر می کردم همه چیز را فراموش کرده اند.

ساعت حدود دوازده شب بعد از جلسه ای که داشتم

به دانشگاه صنعتی رفتم ،

هوا خیلی سرد بود باور نمی کردم اینها که دارند کار می کنند دانشجواند

یکی بیل به دست زمین اطراف قبور شهدا را صاف می کرد ،

تعدادی خاک می آوردند ،

تعدادی همه داشتند فضا سازی اطراف محل دفن را تکمیل می کردند از خودم خجالت کشیدم

چرا در مورد این جوونها زمانی بد فکر می کردم.

خدا کنه جوونها بیان حرمت شهدا شکسته نشه .

شاید ندونند که چه کسانی مهمون دانشگاهشونند

و مراسم تشیع اون طور که شایسته شهداست برگزار نشه .

وقتی شهدا را روی دست دانشجویان دیدم و اشک چشم اونها رو

و استقبال بی نظیرشون از شهدا را بازم از خودم خجالت کشیدم به چند دلیل :


چرا زمانی فکر می کردم شهدا غریبند ؟!
چرا در مورد این جوونهای قدر شناس و با مرام و معرفت این طوری فکر می کردم ؟!
چرا نتونستم به اندازه کسانیکه شهدا را ندیده اند نسبت به شهدا معرفت پیدا کنم ؟!


دلم می خواست وقتی قرار شد چند دقیقه قبل از دفن شهدا صحبت کنم فریاد بزنم :

شهدا غریب  و این جوونها هم بی معرفت نیستند

بدا به حال کسانیکه قدر این ها را ندانند.

دعای عرفه شرهانی جای همه خالی

غوغایي بود و بیشتر زائران حریم شهدا در شرهانی جوونها بودند

یاد اون روزی افتادم که 83 شهید غریبانه از اینجا رفتند

بازم از خودم خجالت کشیدم

بابا اگه جوونهای این مملکت می دونستند

اون روز غریب هم شرهانی را با عطر وجودشون و گل قدمهاشون زینت می دادند.

 

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جوانان, شهدا, دانشگاه, جبهه

توی مقر چه شور و حالیه ، همه مشغول فعالیت و کارند.

پیکر شهدا را برای هجرت از معراج الشهدای بی بی فاطمه الزهرا سلام الله علیها

به  معراج الشهدای اهواز آماده می کنند.

83 تا کبوتر ، کبوتر های خدایی ، ستاره های آسمون شرهانی دارند میرند.

همه شهدا را داخل تویوتا گذاشتیم .

داشتم به خودم می گفتم :

یه روزی اگه 5 تا از این ها سوار یک تویوتا می شدند جای ششمی نبود ،

اما ببین حالا 83 نفر

چه دنیای غریبیه

چقدر شهدا غریبند و غریبانه دارند از سفر کربلا بر می گردند .

به خودم اومدم دیدم خودروی حامل شهدا در کمال غربت از مقر خارج شد و رفت

بغض گلوم رو گرفته ، آخه دو باره تنهایی آغاز شده بود.

 

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

 

قصه عطش را با لب های خشکیده ات برایم روایت کن.

چند قدمی آب پشت خاکریز نشسته بودیم ،

اونهائیکه فاو بودند کانال پمپاژ آب را می دونند کجاست!

(نزدیک موقعیت شهید پیکری ،پست امداد لشکر امام حسین ع).

پشت بی سیم از صبح تا اون موقع فقط مهمات طلب می کردیم ،

اما کار به جائی رسید که با ته مانده رمقم به فرمانده گردانمون

شهیدحسین بیدرام

می گفتم حسین جون آب ! آب! آب.

تویوتا باسرعت به ما نزدیک شد ،

امکان ایستادن نداشت حدود 50متری ما دور زد

و درحین دور زدن یک دبه 20 لیتری آب ومقداری مهمات روی زمین انداخت

و به سرعت از ما دور شد.

بچه ها قمقمه هاشون را برداشتند و به سمت دبه آب دویدند

اما هنوز نرسیده گلوله خمپاره چند قدمی اونها به زمین خورد و انفجار.

دود و گرد غبار کم شدآن صحنه را دیدم!

از سوراخ های بدن دو نفر از بچه ها خون جاری بود و دبه آب هم ترکش خورده بود و

آب آن روی زمین می ریخت .

این آب و خون زمین را برای رسیدن به هم می شکافتند.

همسنگرانم با لبهای تشنه مهمان ارباب تشنه لب شدند.

و من امروز هرگاه آب می نوشم به یاد لب های تشنه آنان یا حسین می گویم.

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, فاو, تشنگي, جبهه, جملات زيبا

عملیات والفجر 8 تازه شروع شده بود ،

بچه های غواص از آب گذشته و خط رو شکسته بودند .

همین امر دشمن رو عصبانی کرده بود و وحشیانه این طرف اروند رو زیر آتش گرفته بود

تا عقبه ما رو ببنده و با فشار زرهی و نیروهای پیاده و گارد ریاست جمهوری منطقه رو

پس بگیره و مانع پیش روی ما بشه.

گردان امام حسین علیه السلام از لشکر14 امام حسین علیه السلام

که من عضو اون گردان بودم

داخل نخلستانهای روبروی اسکله چهار چراغ عراق داخل خاک خودمون

تو سنگر ها آماده بودیم تا مرحله بعدی وارد عمل بشیم.

حوصله بچه ها داخل سنگر سر امده بود

و بعضا از سنگر خارج و به سنگرهای اطراف سرک می کشیدند

و با دوستان دیگشون دیداری تازه می کردند

و یا گوشه ای رو پیدا می کردندو مشغول نوشتن یا مطالعه می شدند.

آقا محمود یه پتو برداشته بود و رفته بود زیر یک نخل دراز کشیده بود

و با صدای لالائی انفجار گلوله ها خوابش برده بود .

رنگ روش پریده بود دوید داخل سنگر گفت: گازم گرفت ،گازم گرفت،

پرسید : کی ؟

گفت : موش موش

خنده ام گرفت گفتم : محمود مطمئنی ؟

گفت : آره دیدمش مثه گربه بود.

جای دندون آقا موشه روی مچ پاش پیدا بود ،

اظهار نظرها شروع شد .

یکی می گفت:  هاری نگیری!

یکی دیگه می گفت: امان از فقر و نداری!

یکی می گفت : نه بابا این موش عامل عراقی ها بود.

یکی می گفت : پات بو می داده شاکی شده.

یکی می گفت : بابا تیر که نخوردی موش گازت گرفته ،

راستی اگه شهید بشی علت شهادت رو چه بنویسیم ؟!

و ......... !!!

از بس گفتیم و خندیدیم آقا محمود یادش رفت برای چی وارد سنگر شده.

صدای گلوله قطع نمی شد و هر لحظه هم شدید تر می شد.

اطراف سنگر های ما هم بی نصیب نبود که باعث شهادت و مجروح شدن

تعدادی از بچه ها از جمله شهید علیرضا گیاهچین شد

آقا محمود بلند شد بره پتوی خودش رو که زیر نخل پهن کرده بود بیاره ،

وقتی برگشت گریه می کرد .

گفتم :  محمود چی شده ؟

گفت:  بیا بریم ببین.

دنبالش راه افتادم ، الله اکبر ، باور کردنی نبود ،

گلوله توپ عراقی ها جایي خورده بود که محمود اونجا بود . پتو تکه تکه شده بود.

گفتم محمود جان درد گاز موش بیشتره یا گلوله توپ ؟!

آقا محمود مظاهری در عملیات کربلای پنج به خیل شهدا پیوست.

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, مظاهري, محمود, جبهه, جملات زيبا

در عملیات کربلای 4 قرار بود ما ( گردان امام حسین علیه السلام)

بعد از غواص ها وارد جزیره بلجانیه بشیم

اما شرایط جوری شد که امکان نداشت و ما ناچار وارد جزیره ام الرصاص شدیم

و تصمیم گرفتیم بعد از پاکسازی جزیره ام الرصاص به سمت جزیره ام البابی حرکت کرده

و از اونجا وارد جزیره بلجانیه بشیم !

یعنی باید دو تا جزیره دیگه رو هم به ناچار به ماموریت خودمون اضافه می کردیم

از قایق 11 نفره ما فقط سه نفر زنده مونده بودیم

وارد جزیره شدیم

بلافاصله مسیرمون رو به سمت چپ انتخاب کردیم

و شروع به پاکسازی سنگر های عراقی و حرکت به سمت سر پل ام البابی کردیم

ایکاش می شد می نوشتم چه اتفاقاتی در مسیر افتاد

فقط یه جمله بگم بارها خواستم از لحظه ای که قایقمون به خشکی رسید

تا لحظه رسیدن به سر پل ام البابی رو بنویسم نتونستم ،

به فاصله 4 تا 5 متر یه سنگر و داخل هر سنگر حدود ده عراقی آماده پذیرایی بودند ،

قایق های بعدی هم یکی یکی وارد جزیره می شدند

اما اونها هم مثه ما تعدای اندکی زنده مانده بودند

شاید حدود بیست نفری شدیم و با عراقی ها درگیر شدیم ،

خیلی مقاومت می کردند و معلوم بود که جوخه های اعدام

پشت سر اونها براشون چاره ای نگذاشته ،

تعدادی از بچه ها خودشون رو از داخل نیزارها به پشت عراقی ها رسونده

و با یک یورش مقاومت عراقی ها رو شکستند

تعدادی از عراقی ها کشته و زخمی و تعدادی هم به داخل نیزارها متواری شدند ،

مسیر حرکت ما به جلو و مسیر بچه های که عراقی ها رو دور زده بودند به سمت عقب بود ،

تاریکی شب ، وجود نیروهای عراقی ، و تیر اندازیهای پراکنده

و وجود بچه های که با قایق های بعدی به صورت پراکنده وارد جزیره می شدند ،

شرایط رو بسیار خطرناک کرده بود

هر لحظه احتمال داشت خودمون با هم درگیر بشیم

و یا عراقی ها از این شرایط استفاده کرده و ما رو غافلگیر کنند ،

خیلی با احتیاط حرکت می کردیم ،

در تاریکی به هرکس می رسیدیم اول با کلی داد و بیداد همدیگر رو صدا می کردیم

و بعد به هم نزدیک می شدیم و این برای عراقی ها خیلی خوب شده بود

و راحت فرار می کردند یا اینکه یه سمت ما شلیک می کردند . بگذریم !!!

اتفاقی افتاد که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

دیدم 3 نفر دارند به ما نزدیک می شند

به اونها ایست دادیم توقف کردند و بلند بلند ما رو صدا می کردند

و حتی یکی از اونها من رو به اسم صدا کرد ،

فریاد می زدند ما ایرانی هستیم ،

مطمئن شدیم که بچه های خودمونند اجازه دادیم بیان جلو ،

خیلی به ما نزدیک شده بودند ،

از بچه ای گردان خودمون بودند حدود 10 متر کمتر با ما فاصله داشتند که

از داخل نیزار صدای رگبار بلند شد ،

و جلوی چشمان ما این سه عزیز به خاک و خون کشیده شدند

و ما بلافاصله به سمت نیزارها یورش بردیم ،

شهادت مظلومانه این سه نفر ما رو متوجه دامی که عراقی ها برای ما گذاشته بودند کرد ،

اگه شهادت این سه نفر نبود این نقطه محل قتل العام ما بود

و هیچیک از ما به زنده نمی ماندیم .

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, ام الرصاص, ام البابي, جبهه, جملات زيبا

بعد از جنگ کم می شه با دوستانم برم مهمونی ،

یعنی وقت هم نمی کردم ،

اینبار گفتند بچه های قدیمی گردان امام حسین علیه السلام هم هستند ،

به خودم گفتم می رم دیداری هم تازه می کنم.

رفتم! یکی یکی بچه ها وارد می شدند ،

بعضی ها رو با نگاه اول می شناختم ،

و بعضی رو هم با دادن نشانه و آدرس ،

و بعضی دیگر رو هم هر کاری می کردم یادم نمی اومد ،

تا اینکه اون وارد شد ؛

خدایا این کیه !؟

خیلی برام آشناست !

نشست رو بروم و با اینکه بعد فهمیدم منو کاملا شناخته فقط نگاهم می کرد و می خندید ،

موهاش بعضا سفید شده بود ،

کمی هم تپل ، متوجه شد دارم بال بال می زنم که بشناسمش ،

اومد پیشم.

گفت نشناختیم ؟

گفتم : یه نشونی بده

گفت: کردستان ،

گفتم :کدوم عملیات ؟

گفت : پدافندی هزار قله

گفتم : یه نشونی دیگه!

گفت : سنگر کمین! و تا اینو گفت .

گفتم : سعید توئی ؟

همدیگه رو بغل کردیم نمی دونم چرا اما گریه به فریادم رسید.

خیلی ازش یاد می کردم

خصوصا وقتی از لحظه شهادت شهید محمد پناهی تعریف می کردم و ......!

سعید چند ساله همدیگه رو ندیدیم ؟

از سال67 تا حالا !

یادش یه خیر! و مرور خاطرات.......!نمی دونم چقدر طول کشید که!

حاج عباسعلی ! فریادش در آومد ای بابا ما هم اینجا هستیما ،

یه کم هم ما رو تحویل بگیرید!تازه متوجه شدم ما

شام هم خوردیم و باید زحمت رو کم کنیم ،

مهمونی داشت تموم می شد ،

با سختی ازش دل کندم شماره تلفنش رو گرفتم تا دیگه گمش نکنم .

در حالی که داشتیم از هم دور می شدیم پرسیدم

راستی سعید درس رو چیکار کردی ؟

قیافه ای گرفت و گفت: شکر خدا لیسانس گرفتم .

گفتم: ماشاالله ، خوشحالم کردی ، امثال شما باید درس بخونند

و تموم پست های کلیدی این مملکت رو دست بگیرند ،

این مردم به امثال شما نیاز دارند ،

کسانیکه در اون هشت سال امتحان پس دادند .

و یه سخنرانی مبسوط پیرامون

استفاده از نیروهای ارزشی تحصیل کرده امتحان پس داده

در پست های حساس و کلیدی این مملکت ....

تا صحبتم تمام شد .

پرسیدم : خوب حالا چیکار می کنی ؟

گفت : درب خونه خودمون یه مغازه لبنیاتی زدم !!!!

شکر خدا بد نیست امورات زندگی می گذره !!!!

خدا حافظی کردم و جدا شدم نشستم داخل ماشین

رادیو رو روشن کردم ، ساعت 12 شب اخبار می گفت و از محاکمه جاسوس اسرائیل.

یاد سعید ، جنگ ، کردستان ، هزار قله ، سنگر کمین ، .......... !!!

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, سنگر كمين, جبهه, جملات زيبا, از شهدا

روز سه شنبه بود رفتم سر مزارش

آفتاب خیلی شدید می تابید

چند دقیقه نشستم و بهش فکر می کردم ،

دیدم دارم آتیش می گیرم ،

رفتم زیر سایه یک درخت و یاد اون ایام .

دیدم یه جوان که مطمئن بودم حسین رو ندیده

با قیافه آنچنانی رفت سر مزار حاجی ،

زانو زد سنگ قبر رو بوسید ،

چند دقیقه ای نشست

پیدا بود داره فکر می کنه ،

اما نمی دونم به چی ؟!

اما چیزی که برام جالب بود این بود که

اون ندیده  حسین رو دوست داشت.

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, حسين, حاج حسين, همت

 

سفره وسط سنگر پهن ، قابلمه وبشقابها پر .

مهمان نمی خواهید ؟ (چشمانش براق ، لبانش خندان)

این همه غذا منتظر کسی هستید ؟

نه حاجی ، تعدادمون 12 نفره ، اما گفتیم 21 نفر و غذا گرفتیم .

( پیشانیش پر خط ، صورتش بر افروخته )

فرياد زد ، بر پا همه ، بیرون.

زمین پر سنگ ریزه ، آفتاب داغ ، 12 نفر سینه خیز ، بعد کلاغ پر .

از پا که افتادند گفت :

آزاد ، خیلی سبک شدید ها ! آن همه گوشت و دنبه حرام ، عرق شد و ریخت پایین .

با لقمه حرام نمی شود جنگید.

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, خرازي, همت, جبهه, جملات زيبا

 

عراقی ها خاکریز را گرفته اند ،

دارند تیر خلاص می زنند ،

باید فرکانس بی سیم را عوض کنم ،

سلام ما را به امام برسانید ،

بگویید از ما راضی باشد ،

هر کاری از دستمان بر آمد کردیم.

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

کردستان بودیم ، منطقه عملیاتی کربلای 10، زمین از برف سفید پوش شده بود و هوا سرد.

داخل چادر زندگی می‌کردیم و چادر‌ها برای در امان ماندن از دید دشمن

(کوموله و دمکرات، عراقی‌ها، مزدوران محلی)

در شکاف و دامنه‌های ارتفاعات زده شده بود ،

روی چادر‌ها چند لایه پلاستیک کشیده بودیم تا هم از گزند سرما در امان باشیم

و هم آب باران و برف به داخل چادر نفوذ نکند ،

کف چادر هم چند لایه پلاسیتک کشیده بودیم تا هم پایمان یخ نزند

و هم آب باران از زیر آن عبور کند ،

بعضی شب‌ها به خوبی عبور آب را زیر پا‌هامون احساس می‌کردیم.

کار به جایی رسید که شیب داخل چادر رو به سمت وسط چادر درست کردیم

طوری که یه جوی کوچک از وسط چادر می‌گذشت،

چراغ والر رو روشن می‌کردیم و کنار جوی داخل چادر می‌نشستیم

کیسه‌های خواب رو کسی جمع نمی‌کرد ،

هر کی از نگهبانی که برمی‌گشت مستقیم می‌رفت داخل کیسه خواب تا کمی گرم بشه.

نگهبانی یعنی سردی کشیدن با دلهره از نشستن یک تیر توی پیشانی

یک ساعت بدون حرکت یک جا نشستن و به ارتفاعات اطراف خیره شدن.

گاهی اسلحه اونقدر یخ می‌کرد که وقتی از نگهبانی بر می‌گشتیم می‌گذاشتیم کنار چراغ والر

تا یخ‌هاش آب بشه.

بیشتر بچه‌ها سرما خورده بودند ، اما تحمل بچه‌ها فرق می‌کرد.

غروب که می‌شده به دلهره عجیبی دچار می‌شدیم ،

شدت سرما زیادتر می‌شد! و تعداد سنگر‌های نگهبانی زیادتر می‌شد!

و ساعات نگهبانی بیشتر.

بیماری بچه‌ها، سرمای شدید، رعایت سکوت در شب، دید کم، حساس بودن

(اغلب مزدوران محلی با توجه به شناخت و مانوس بودن

با شرایط آب و هوا این ایام به ما حمله می‌کردند).

چند شب پشت سر هم اتفاق افتاد که برای نگهبانی بیدارمون نکردن،

فکر کردیم حتما پاسبخش‌ها خوابشون برده ،

صداشو در نیاوردیم که زیرآب کسی نخوره و ما توی کیسه‌خواب‌های گرم ،

راحت می‌خوابیدیم.

اما کم‌کم برای همه سئوال شد .

سه‌تا پاسبخش داشتیم هرچی سئوال کردیم یه جوری ما رو می‌پیچوندن

و جواب درستی نمی‌دادند.

یکی ار بچه‌ها حالش خیلی بد شد ، بدجور سرما خورد ،

خیلی به حالش غبطه می‌خوردیم که ایکاش جای اون بودیم

و چند شب از نگهبانی معاف می‌شدیم و...!

یکی ار پاسبخش‌ها وقتی حرف‌های ما رو شنید

دیگه طاقت نیاورد گفت بچه‌ها برای شفای حسن دعا کنید ،

بعد زد زیر گریه گفت : به خدا ، هر وقت حسن علائم بیماری رو در چهره یکی از شما می‌دید ،

ما رو قسم می‌داد که شما رو بیدار نکنیم

او به جای شما نگهبانی می‌داد و ما رو قسم داده به شما نگیم.

آن شب از خودمون خجالت کشیدیم ، ما کجا و حسن کجا ؟!

امروز یه چیزی میگم و یه چیزی شما می شنوید

نگهبانی پشت سرهم اون هم توی اون هوا و توی اون موقعیت کار همه نبود ،‌

کار حسن بود که امروز او پیش ما نیست،

کار غواص شهید حسن منصوری بود که در عملیات کربلای چهار آسمون شهادت را گرم کرد.

 

br نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا



سن زیادی داشت ، معرفی شد به گروهان ما ، خیلی متین و با ادب و سر به زیر ،

سلام کرد و برگه امضاء شده حسین رونشونم داد ،

یه نگاه بهش کردم ؛ گوشهای شکسته و حالت بینی معلوم بود در جوانی کشتی گیر بوده .

ازش پرسیدم حاج آقا اسم و شغلتون ؟

خسروی هستم و معلم مدرسه ابتدائی.

رفت دسته یک.

اصرار که می خوام آرپی جی زن بشم ،

گفتم: پدرم شما یا امداگر بشو یا برانکارد چی .

اما زیر بار نمی رفت.

گفتم: فعلا بهش بگید آرپی جی زنی ، تا شب عملیات یا موقع رفتن به خط

پدافندی منصرفش می کنیم .

چند روز بعد

 بچه ها داشتند آموزش می دیدند.

سلاح آن روز  آرپی جی هفت بود  ،

بعد از آموزش قرار شد چند نفر از بچه ها شلیک کنند

تا به صدا و حال و هواش عادت کنند ،

هدف یک بشکه 220 لیتری بود گلوله اول رو خودم نشانه رفتم

و بعد شرح چگونگی شلیک ، آتش کردم به هدف نخورد.

نفر دوم هم نتونست به هدف بزنه.

گلوله سوم رو دادیم به حاج آقا خسروی ،

پیش خودم گفتم که با شلیک اولین گلوله قید آرپی جی زدن رو می زنه.

قبضه رو گذاشت رو شونش و بعد از خواندن آیه (ما رمیت ....)شلیک کرد

فریاد الله اکبر بچه ها بلند شد درست زد به هدف.

شد آرپی جی زن.

گفتم حاجی جون ، تو عملیات فرصت خوندن (ما رمیت...) نیست.

باید سریع شلیک کنی وگر نه با قناسه می زننت.

چند هفته بعد ، خط پدافندی فاو

آتیش وحشت ناک سنگین بود ،

تیر بار دشمن امان نمی داد ، هر کسی می رسید یک گلوله آرپی جی شلیک می کرد

اما اثری نداشت . حاجی رفت خوابید رو سر خاکریز ،

داد و بیدا که حاجی بیا پایین ، زود باش ، الان می زننت ،

اما اون بی خیال مشغول هدف گیر بود .

باصدای بلند فریاد کشید:

(ما رمیت ....) شلیک کرد ، فریاد الله اکبر بچه ها بلند شد.

تیر بار عراقی ها خاموش شد .

بعد از جنگ

چند وقت پیش سوار  يه تاکسی شدم از پل سپاه تا سه راه فردوسی شاهین شهر.

 یه پیکان تقریبا آبی رنگی که از بس آفتاب خورده بود به سفیدی می زد

رانندش یه پیر مرد محاسن سفید .

اون رانندگی می کرد اما من فقط نیگاهش می کردم.

نفر بغل دستیم همش نق می زد که بابا تند تر .

حاجی خیلی با ادب گفت چشم ببخشید ، پیریه دیگه.

اشک تو چشمام حلقه زده بود.

باید پیاده می شدم .

گفتم : حاجی جون یادش بخیر.

فقط یه نیش خند زد و رفت.

هنوز دارم زجر می کشم که ایکاش به اون مسافر گفته بودم

راننده تاکسی چه دلاوری بوده.

 

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا


خیلی از مظلومیت بچه های عصر امام (ره)در دوران حماسه و آتش و خون گفتند و نوشتن

اما شنیدن از زبان دشمن برای من خیلی قابل توجه بود .

به خودم گفتم شاید برای شما هم جالب باشه.

نوشته های ز یر فقط یک سند از اونهاست.

 


**********


محرمانه فوری

                                                                                              زمان درج10/1/1981
                                                                                              از/ک822
                                                                                              به بط2/بط3ک م م8
                                                                                              شماره بایگانی/232(0)ق.ص
                                                  

                                                        
متن پیام سپاه سوم ، محرمانه  5500 مورخ4 / 1 که طی نامه فرمانده لشکر (1)پیاده بسیار محرمانه شماره

398مورخ 5/ 1 به ما ابلاغ گردیده است.

(0)اخیرا مشاهده گردیده بعضی گردانها ،مجروحین که از پاسداران خمینی هستند به بیمارستان انتقال می

دهند (0)

این عمل اکیدا ممنوع است و هریک از پاسدارانی که به اسارت گرفته می شوند باید کشته شوند

 

                                                                                                             
                                                                                           سروان
                                                                                     4/فرمانده ک م م

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: محرمانه, نامه, پاسدار, خاطرات, جبهه

تو خط فاو داخل سنگر دراز کشیده بودم

که یه موتور دم سنگر ترمز زد ،

موتور رو خاموش کرد ، پاشدم نشستم منتظر تا بیاد داخل .

صدام کرد : محمد اینجائی ؟

خیلی خوشحال شدم.

بفرما آقا مهدی ، بفرما داخل.

بیا بیرون حال اینکه پوتین در بیارم ندارم ،

رفتم بیرون ، حال و احوال و روبوسی.

از این طرفا ، یاد ما کردی،

داشتیم حرف می زدیم که عراقی ها مگسی شدند

و شروع کردند با خمپاره اطراف ما رو کوبیدن.

گفتم : مهدی جون بیا بریم جوابشون رو بدیم.

گفت: والا من از خدامه ، از بس با لودر و بلدوزر سر و کله زدم خسته شدم ،

بریم ما هم چند تا عراقی بکشیم.

رفتیم سمت سنگر خمپاره 60.

بعد از  کلی دنگ و فنگ خمپاره آماده شلیک شد ،

گلوله رو با خرج 3 دادم دستش ،

ما رمیت اذ رمیت...گلوله رو رها کرد داخل قبضه و فریاد زد الله و اکبر.

هر چه انتظار کشیدم گلوله از قبضه خارج نشد ،

کلی خندیدیم ، گلوله داخل قبضه گیر کرد.

گفت شانس نداریم ، به ما جنگیدن نیومده ،

بریم با همون لودر و بلدوزر یه کاری کنیم شما کشته نشید.

سوار موتور شد تا بره که از جلوی فرمان یه بادگیر قهوهای رنگ رو برداشت داد به من گفت :

اینو بگیر من دارم.

همدیگه رو بوسیدیم ، خدا حافظی کرد و رفت ، رفت ، رفت.

باور نداشتم این آخرین باریه مهدی رو دارم می بینم.

خودم رسوندم اصفهان ، رفتیم معراج ، درب تابوت رو خودم باز کردم ،

آروم خوابیده بود ،

چند ساعتی فقط نشستم چشم دوختم به چشماش ، و خاطرات آخرین نگاهم رو مرور کردم.

و امروز دارم خاطرات آن روز ها رو مرور می کنم.

آقا مهدی به خدا دلم برات تنگ شده.

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

هر کجا بودم خودم رو می رسوندم خرمشهر ،

جاده ساحلی به طرف محل تلاقی کارون و اروند ،

انگار آخر دنیا بود ، یه ساختمان خرابه ،

با احتیاط باید ازش بالا می رفتم ، یه خانواده فقیر هم اونجا زندگی می کردند که

همیشه بهشون حسادت می کردم ،

یه بار بهشون گفتم : خوش به حالتون ،

یکی از اونها گفت چی می گی ؟ نه درب داریم نه پنجره ،

گفتم تازه خوبه نفستون نمی گیره!

من هروقت دلم می گیره می آم اینجا !

هر وقت نفسم بالا نمی آد می آم اینجا!

هر وقت چشمام بهونه می گیره می آم اینجا!

هر وقت دستم به کار نمی ره می آم اینجا!

هر وقت پاهام دیگه توان حرکت نداره می آم اینجا!

هوای دلم بارانی بارنی بود ، رعد و برق می زد در حد مرگ!

دنیا گذاشته بود دنبالم ،

شاید هم من به دنبال دنیا ،

چه فرقی می کنه هر چه بود حکایت زمین گیر شدن بود!

خودم رو رسوندم خرمشهر ، آخر جاده ساحلی ، اما .....!!!

کجاست جایی برای گریه!

از بالای ساختمان خرابه ، آباد ترین نقطه دنیا رو می شد دید ، اروند ، جزیره ام الرصاص ،

ام البابی ، بلجانیه ، بوارین ، ....

قایق های آتش گرفته ،

بچه های افتاده روی آب ،

غواص های دخیل شده با تن به سیم خاردار ،

بدن های مانند پنجره فولاد سوراخ سوراخ شده.....!

دیگه از ساختمان خرابه خبری نیست ،

دیواری جلوت کشیده شده که سرخی آب اروند رو نبینی ،

ناچار سر به دیوار گذاشتم و بر شهادت آن بیت الاحزان خراب گریه کردم.

شاید بگید بابا خوابی چند ساله از اون ساختمان خبری نیست !

می دونم اما من هیچ وقت این قدر دلتنگ آنجا نبودم.

دلتنگ جای برای گریه!!!

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

تازه خوابم برده بود که صدای فریاد نگهبان از خواب بیدارم کرد ،

عراقیا اومدند ، داریم محاصره می شیم ،

اسلحه رو برداشتم و خودم رو به سنگر نگهبانی رسوندم ،

تاریک بود هیچی دیده نمی شد ،

پرسیدم : کو ؟

از کجا دارند میان ؟

با انگشت سمت نیزار نشانه رفت ،

گفت: خودم دیدمشون داخل نی ها  دارند دورمون می زنند ،

بعید نبود ، سابقه داشت که نیرو های شناسائیشون رو با لباس غواصی

اطراف سنگرهامون دیده باشیم ،

بهش گفتم خوب حواست رو جمع کن ،

رفتم به سایر سنگر ها سر بزنم ، تعدادی از بچه ها بیدار شده بودند و

سریع خودشون رو به سنگر های نگهبانی رسونده بودند

و به سمت جزایر مجنون آرایش گرفته بودند ،

حال اومدم از این نیروی قبراق و سر حال ،

سری هم به سنگر های اجتماعی زدم که اگه احتمالا کسی خوابش سنگین بوده

و بیدار نشده رو بیدار کنم ،

تو نور کم چراغ فانوس دیدم چند نفری آخر سنگر خوابند ،

داد و بیداد که بلند شین عراقی ها اومدند

شما هنوز خوابید ؟!

فکر کردید اومدید خونه خاله ؟ !و.....! بدوین بیرون !!.

و برگشتم به سمت سنگر نگهبانی که عراقی ها رو اول دیده بود

و هر چند دقیقه یه رگبار به سمت نی ها شلیک می کرد.

منم چند تا رگبار گرفتم داخل نیزار ،

خیلی آروم گفتم یک نفر بیاد دنبال من ،هیچ کس حق تیر اندازی نداره تا من نگفتم !

راه افتادم اول امیدم به خدا و بعد دل خوشیم به نفر مسلح همراهم بود ،

رفتم داخل نیزار ، همون جا که عراقیها دیده شده بودند ،

تو تاریکی داخل نیزارشدم از شما چه پنهان که یکمی هم می ترسیدم البته !!

خیلی کم کم کم .

وقتی 20 تا 30 متری از سنگر دور شده بودم

برای اینکه دلم محکم بشه یه نگاه پشت سرم کردم دیدم یه نفر داره دنبالم می ياد ،

قدمهام رو محکم تر برداشتم ، و به دل عراقی ها زدم.

صدای شبیه ناله میخکوبم کرد

از 7الی 8 متری بود ، امان ندام هرچی فشنگ داشتم نثارش کردم ،

خشاب و عوض کردم ، و دو باره ،!

دیگه فشنگ هام تموم شد با فریاد به نفر همراهم گفتم

خشاب ،خشاب،

و اون بنده خدا که تازه فهمیده بود چه خبره ! هاج واج منو نگاه می کرد ،

داد کشیدم با توام می گم فشنگ بده !

بازم چیزی نگفت و بر و بر منو نگاه می کرد ،

بعد خیلی آروم که عراقی ها متوجه نشند گفت من کوله امداد همراهم آوردم ،

نمی دونستم از شدت عصبانیت بخندم یا فریاد بکشم ،

آخه بنده خدا من اومدم تو دل دشمن تو به جای اسلحه کوله امداد آوردی ؟!

سریع برگشتیم سمت عقب و با تعدای دیگه از بچه ها رفتیم

و بعد متوجه شدیم که با چند تا گراز درگیرشده بودیم .

اما نکته جالب!

همه جا ساکت و آروم شد ،

داخل محوطه نشسته بودیم و صحبت می کردیم که چشمم افتاد به آقای محمودی

!گفتم بنده خدا من دارم می رم سمت دشمن نیروی کمکی می خوام

تو با کوله امداد دنبال من راه افتادی ؟!

که چشمم افتاد به دستش دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم زدم زیره خنده !!

بچه ها مونده بودند که من این قدر عصبانی بودم ، چرا دارم می خندم ،

نکنه بچه مردم دیونه شده ؟!

نمی تونستم حرف بزنم فقط دستم رو به سمت کوله پشتی امداد آقای محمودی دراز کردم

که بمب خنده منفجر شد .

بنده خدا در تاریکی شب و از هولش به جای کوله امداد کیسه خواب رو دستش گرفته بود

و ایستاده بود.

و من تازه فهمیدم نیروی دلاور همراهم در موقع زدن به دل دشمن

به جای اسلحه کیسه خواب آورده بود .

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

صبح با رمز یا امام رضا (ع)به منطقه چم هندی رفتیم ،

یکی ار بچه ها بابیل میکانیکی شروع به کار کرد و ما هم مشغول دشتبانی و گشت زنی

در ارتفاعات و شیار های منطقه شدیم.

به مدد امام رضا (ع) این چند روز شهدای زیادی پیدا کرده ایم و امروز نیز امیدوارتر.

تقریبا بچه ها می خواستند کار رو تعطیل کنند و به مقر برگردند که حاج عبدالحسین

به داخل شیاری رفت و متوجه چیزی شبیه استخوان شد ،

بلافاصله بچه ها را صدا کرد ، پس از کمی کندن زمین ، پیراهن سبزرنگ شهید نمایان شد ،

شهید برزگوار پاسدار بود و هنوز ارم سپاه بر روی جیبش سالم مانده بود

و داخل جیبهایش دو عدد شیشه عطر ، تسبیح و جانماز و مهر بود.

شاید سوغات امام رضا (ع).

پیکر شهید را به مقر انتقال دادیم و قرار شد شبانه شهید را در معراج الشهدا کفن کنیم.

شب در معراج غوغایی به پا شد ، وقتی دکمه پیراهن شهید رو باز کردیم پشت درب جیب شهید

نوشته بود : محمدحسین عسگر زاده اعزامی از مشهد .

 

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

قرار بود در روز تاسوعای حسینی

پنج شهید گمنام از شهدای حماسه آفرین سرزمین آسمانی شرهانی

(عملیات محرم و والفجر1)

در شهر دهلران طی مراسم با شکوهی دفن شوند.

از بین شهدای موجود در معراج پنج شهید انتخاب شد .

تصمیم گرفته شد که یکی از شهدای گمنام شهید بی سری باشد به نیابت از ارباب بی سرمان !

علاوه بر کاووش های قبلی مبنی بر عدم وجود نشانه ای برای شناسائی پیکر ها

برای آخرین بار بدقت جستجو آغاز شد .

لحظات بسیار سختی بود ،جدا شدن از شهدائی که چند وقتی بود در معراج

با عطر وجودشان خو کرده بودیم ، سنگ صبورمان بودند و حال در حال جدا شدن و رفتن .

آخرین شهید !

حال و هوای عجیبی حاکم شده ،

او سر ندارد و قرار است به نیابت ارباب بی سرمان دفن شود .

خدایا او کیست که چنین سعادتی را پیدا کرده ؟!

پدر و مادرش چه کسانی هستند ؟

و.... چقدر حرف نگفته و نهفته در دل که نثارش کردیم.

ناگهان چیزی شبیه معجزه  اتفاق می افتد .

تکه پارچه ای همراه شهید حواس بچه ها رو به خودش جلب کرد ، چیزی رویش نوشته شد!

به سختی خوانده شد و هویت شهید آشکار گشت.

شهید حسین پزنده اعزامی از اصفهان

نام حسین شهید همه را به هم ریخت.

شهید دیگری جایگزین او شد و به یقین حسینی دیگر.

ورودی شهر دهلران از سمت اندیمشک آرامگاه آنان شد.

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

وارد شهر سیروان عراق شدیم ،

شهر پر از آتش دود بود ، عده ای از مردم شهر که غالبا زن و بچه

و با لباس محلی کردی بودند کنار دیوار ها و درب خانه ها ایستاده بودند

خیلی ها گریه می کردند و تعدادی هم بر و بر ما را نگاه می کردن

مثل اینکه می دانستند ما با آنها کاری نداریم.

برای اولین با بود در طول مدت حضور در جبهه این چنین صحنه ای را می دیدم ،

خیلی ارام و با احتیاط از کنار آنها عبور کردیم،

واقعا بعد وضعی بود نمی دونستیم باید چیکار کنیم ،

هر لحظه احتمال می رفت در خانه ای باز شود و  ما را به رگبار  ببندند

و از طرفی هم نمی شد به خانه های که مردم شخصی کنار آن ایستاده

یا داخل خانه بودند شلیک کنیم.

وسط جاده تعدادی عراقی را در حال فرار دیدیم ،

برای اینکه از مردم دور شویم یا بهتر بگویم از آن وضع خوف ناک نجات پیدا کنیم.

بهتر راه  فرار به سمت عراقی های در حال فرار بود

کمی که از خانه ها دور شدیم شروع به تیر اندازی کردیم

تعدای از عراقی های در حال فرار کشته و زخمی شدند

و اما مهم تر از این مهمات ما هم تمام شد

جالب این بود که در همان لحظه چند عراقی دستشان را به علامت تسلیم بالا بردند ،

مانده بودم چکار کنم کمی سمت چپ و راستم را نگاهم کردم

تا لااقل یک نفر را پیدا کنم که مسلح باشد یا اسلحه ای پیدا کنم ،

اما چیز ی پیدا نکردم آرام گوشه ای نشستم و اسلحه خالی را به سمت عراقی ها نشانه رفتم

و خیره خیره به عراقی ها نگاه می کردم

و در دل خدا خدا می کردم که فرار کنند ،

خدا می داند چه صحنه ای جالب درست شده بود

عراقی ها از ترس فرار نمی کردند و من هم از ترس به عراقی ها نزدیک نمی شدم.

یکی از عراقی ها به نفر همراهش چیزی گفت

بدنم یخ کرد ، نکند فهمیده باشند من مهمات ندارم

که در همین حین دیدم پا به فرار گذاشتند خیلی خوشحال شدم ،

که چشمتان روز بد نبیند جو گیر شدم و داد زدم ( لا تحرک ) که دیدم عراقی ها میخکوب شدند

و دستانشان را بالا بردند در دلم به خودم شروع به بد و بیراه گفتن

که ای کوفت ، مرض داشتی دنده هات نرم پاشو برو جلو بگیرشون

و مجددا صحنه قبل تکرار شد عراقی ها از ترس تکان نمی خوردن

و من هم از ترس پاهام توان جلو رفتن نداشت

که از دور صدای نصرالله ترکیان وبرادر نصر را شنیدم و تا آنها را دیدم

مثل یک بچه شیر از بیشه بیرون پریدم و آنها را اسیر کردیم

وقتی جریان را برای بچه گفتم تو اون معرکه خنده بازاری درست شده بود

و جالب حال و روز عراقی ها بود که نمی دانستند خنده ما برای چیست

 

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

ای کاش مرده بودم ،

نمی دونم چی بگم ، اصلا فکر نمی کردم این چنین روزی رو ببینم ،

لعنت خدا بر آنهائیکه بر روح خدا تاختند .

لعنت خدا بر آنانکه حرمت روح خدا رو نگه نداشتند.

لعنت خدابر آنانکه  زمینه این جسارت را فراهم کردند.

لعنت خدا برآنانکه با سکوت خود تایید کردند.

و وای بر من که جز اشک راه چاره ای ندارم.

و اما:

ای شهدا می دانم که امروز گردا گرد امام روح الله نشسته و خاطرات آن روزها را مرور می کنید

که برای لبخندش با دست خالی حماسه عشق را آفریدید .

ما را ببخشید که دستمان بسته و گرگ ها با لبخند و هدایت عاشقان

و سینه چاکان مقام و منصب و دهان دریده گان به میز ریاست

بر هر انچه میراث شماست هجوم برده اند .

اما قسم می خوریم گوش به فرمان حضرت سید علی آماده ایم

تا سفره بی شرمان را برای همیشه جمع کنیم

و چه خوش که در این راه پر بهجت به شما ملحق شویم.

دعایمان کنید.

 

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

چه کسی باور می کند:

من از آرامش گریزانم و به دنبال طوفانی که ویرانم کند،

من از سلامت تن در عذابم و به دنبال مرضی که بیمارم کند،

من از تعریف و تمجید عاشق طعنه هایم تا آزارم دهد،

من از جماعت تنهائیش را دوست دارم و با آن زیباترین روزهای زندگیم را نقش می کنم،

من به آنهائی دل خوش کرده ام که تنهایم گذاشتند و رفتند و هیچ سراغی هم از من نگرفتند،

وجودم ساکن سرزمینی شده که همه به چشم خرابه ها به آن نگاه می کنند و هیچ کس چمن های خاکی و

سنگر های آسمان خراش و سوزش گرمای مطبوعش را درک نمی کند،

زیباترین هدیه های عالم را تیر و ترکش می دانم و به دنبالش هر کجا را بگوئی رفته ام،

زیباترین ترانه برایم آهنگ دلنشین انفجار و شلیک کالیبر تانک است ،

چرا که در زیر بارش آن به راحتی خدا را می توان دید ،

چه کسی باور می کند با صفا ترین روز های زندگیم در سخترین لحظه ها گذاشت،

چه کسی باور می کند من به جای ندای ادعونی استجب لکم می دیم که

خداوند با همه عظمتش بنده گانش را می خواند

آنگونه که نمی دانستی کدام عاشق است و کدام معشوق ،

دو باره سرم گرم شد و عهد شکنی کردم ،

بگذار من هم آنها را فراموش کنم یا لا اقل خودم را به آن راه بزنم

شاید در آن رضوان حسینی سری به دفتر پاره خاطرات بزم وصالشان بزنند

یک بار دیگر آدرس ما را پیدا کنند و صله رحمی به جا اورند ....!

ای وای که چه خوش باورم!!!!

آن صفحه را باد معصیت و غفلت دنیایی من با خود برده است!!!!!!

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

 


خواستم پیشانی بند لبیک یا خمینی رابه پیشانیش ببندم

و عکس بگیرم اما جمجمه متلاشی شده اش اجازه نداد.

خواستم چفیه اش را دور گردنش بگذارم اما هیچ اثری از گردن ندیدم.

تقویمش مانده!!!!

نگاه کن !

اما تاریخ عشق هیچ گاه مانده نخواهد شد،

همین دیروز بود ،

سوار بر قایق به هور زد!

به هور العظیم.

نوبت عاشقی ما هم می رسد ،

تاریخ هیچ وقت مانده نخواهد شد.

این را تاریخ کربلا فریاد می کشد.

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

زمان جنگ بچه ها هیچ گاه از ورزش غافل نبودند و پر طرفدار ترین رشته ورزشی فوتبال بود، چون خیلی کم هزینه و سهل الوصول بود ،رفته بودیم مشهدالرضا برای زیارت. کوچه مقابل حسینیه شده بود ورزشگاه و تنها تفاوتش عبور مداوم چرخ و موتور و بعضا آقا و خانم هائی که دقیقا از وسط ورزشگاه ببخشید کوچه رد می شدند.

یک توپ پلاستیکی دو پوسته که اگر صد پوسته هم بود دلمان برایش می سوخت ، فوتبالیست های که همگی با کفشهای پوتین نما ی بی استک بی ملاحظه احتمالا با در نظر گرفتن جنایت های دشمن بعثی به توپ ضربه می زدند ،ولی نکته جالب سیستم بازی بود که به جای 4-4-2و یا 3-5-2سیستم مغولی یعنی هر کجا توپ هست همه بالای سرش حاضر و هر کس استخوان بندیش خوب بود و توان دست و بازویش جهت کنار زدن افراد (مهم نیست خودی یا غیر خودی )بیشتر بود می شد جادوگر تیم .

مهم نبود تیم مقابلت چند نفرند هر کس بیشتر رفیق داشت یک تیم ، در نتیجه یک تیم می شد 20 نفر و یک تیم با زور می شد هفت نفر .
باز نکته جالب رنگ لباس بچه ها بود هر دو تیم یک رنگ ، بچه های خاکی پوش که به دلیل عبور نا محرم از کوچه لباس ها را از بدن خارج نمی کردند و فقط بعضا یک دکمه از بالا باز می کردند.

تعدادی هم تماشا گر که اغلب بچه های کم سن و سالی که محو بازی بچه ها بودند و شاید ....
باورش سخت بود این جوان با صفا و با حیای فوتبالیست چند روز دیگر خالق حماسه ای باشد و دفتر حیاتش ممهور به مهر خون رنگ شهادت برای همیشه بسته خواهد شد .

باورش سخت بود این بازیکن پای بند به همه منشور های اخلاقی و اعتقادی با دریافت 2200 تومان قرادادی امضا کرده و چنان درخشیده که قیام قیامت دروازه دلهای عاشق و آگاه را فتح خواهد کرد.

 

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

شب عملیات فتح المبین فرارسید عملیات مصادف با شب عید سال 61 شده بود

در چادر فرماندهی بچه ها مشغول استراق سمع از بی سیم عراقی ها بودند که

حاج حسین خرازی پرسید :

از عراقی ها چه خبر ؟

بی سیم چی گفت: فرمانده مقر عراقی ها که نزدیک ما هستند

دارد با فرمانده کل منطقه صحبت می کند و به او می گوید

ما در این نزدیکی سر وصداهای مشکوک می شنویم ،فکر کنم ایرانی ها باشند.

فرمانده کل منطقه که آن موقع حدودا صد کیلومتری در داخل خاک ما پیشروی کرده بودند

و آنجا مستقر بود یک فحش خیلی رکیکی داد و گفت :

ایرانی ها اگه بخواهند نزدیک تو بیایند باید از روی جسد من رد شوند

تو در قلب عراق نشسته ای و از ایرانی ها می ترسی و من اینجا در قلب ایرانم.

شب عملیات به جای آغاز عملیات از جلوی خط عراقی ها دستور شروع حمله به ما داده شد

که پشت عراقی ها نفوذ کرده بودیم با آغاز عملیات عراقی ها تازه متوجه شدند

از چندین کیلومتر پشت سرشان به آنها حمله شده گیج شده بودند

و چاره ای جز فرار یا تسلیم شدن نداشتند چرا که مرگ انتظارشان را می کشید.

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

جمله ای از سردار سپاه اسلام علمدار عاشورای عصر روح الله شهید حاج حسین خرازی

در سال های جنگ روی دیوار شهرک دارخوین نقش بسته بود ،

وقتی این عکس رو دیدم احساس کردم حاجی آن روز ها برای زائرین سرزمین نور پیامی گذاشته .

خدا کند لذت سفرراهیان نور که به حق نوعی هجرت است همان چند روز اول یا به تعبیر شهید خرازی

تا اندیمشک نباشد .

 

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

تند و تند من و عبد الحسین مشغول به کار بودیم.

یکی سر گونی را می‌گرفت ، یکی هم با بیل توش خاک می‌ریخت.

حسین هم گونی‌ها را روی هم می‌چید.

باصدای سوت هر خمپاره هرسه درازکش می‌شدیم ،

بعد میان دود و خاک با خنده بلند می‌شدیم.

سنگر آماده شد.

چند تا الوار انداختیم روی سقف سنگر و چند تا پلیت هم روی الوارها.

قرار شد عبدالحسین و حسین کف سنگر را فرش کنند و من برم دنبال لودر.

لودر در فاصله حدود دو کیلومتری مشغول کار بود.

دویدم بهش بگم سنگر ما آماده است و فقط خاک می‌خواد.

هنوز چند متر از سنگر فاصله نگرفته بودم که صدای سوت خمپاره زمین‌گیرم کرد.

اولی منفجر نشد ، اما دومی دقیقاً کنار همون اولی به زمین نشست و

خاک و دود به هوا برخاست. پا شدم پشت سرم را نگاه کردم

به سرعت آن چند متری را که رفته بودم دویدم تا با حسین و عبدالحسین باز بخندیم.

لبخند بر چهرة خونین حسین مستأجران و عبدالحسین هادیان نشسته بود

و اشک از سیمای خاکی من به خاطر حضور نداشتن در آن بزم سرازیر شد.

شهادت پاکان روزگار را گلچین کرد ، شهادت بر لبان آنان گل خنده نشاند

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

 

خیلی ساکت و آرام بود. مربی گروه سرود بود.

بچه‌ها دوستش داشتند. توی مسجد ولی‌عصر(عج) باهاش آشنا شدم.

وقتی فهمید اهل جبهه و جنگ هستم ، یه جور دیگه شد.

اصرار که باید برم خونشون مهمونی.

با چندتا از دوستان شام را مهمونش شدیم و کم‌کم علاقه‌مند به مرامش.

چشم به هم زدنی شد بسیجی رزمندة گردان خودمون.

همه ازم می‌پرسیدند: « چرا این‌قدر ساکته ؟ تو محلشون هم همین‌طوره ؟ »

کسی باور نمی‌کرد مربی گروه سرود باشه ،

دیگه به خوبی برام معلوم بود که اخلاقش داره یه جور دیگه می‌شه.

عجیب اهل اشک شده بود.

کافی بود یک نفر خاطره‌ای از شهادت بچه‌ها بگه. مدهوش می‌شد ؛

زل می‌زد تو دهن اون و کاری نداشت که اشکاش داره پهنای صورتش رو می‌گیره.

شب عملیات کربلای چهار ، حال و هوای عجیبی توی گردان حاکم شده بود .

بوی عطر بهشتی رو به خوبی می‌شد احساس کرد.

فرمانده‌هان گروهان‌ها ، بچه‌ها را جمع می‌کردند که تذکر بدند دربارة نظافت ،

تنظیم و تنظیف تجهیزات.

اشک بچه‌ها سرازیر می‌شد . این‌قدر این حال و هوا عجیب بود که

فرمانده گروهان میثم ، آقای بیدرام ، هم به گریه افتاد که : « بچه‌ها ، چه خبره ؟ من که روضه نخوندم ! »

اما تازه ، گریه بچه‌ها زیادتر شد.

دیدمش. نشسته بود کنار دیوار و سرش رو گذاشته به ستون و اشک مثل سیل ، روان بود.

فکر می‌کردی عرق کرده باشه.

« شهید روانبخش » یه کار قشنگ کرده بود :

شعری سروده و اسم بچه‌های گروهان را با پسوند شهید توی شعر آورده بود.

وقتی اسمش رو آورد از اتاق خارج شد و صدای گریه‌اش بلندتر شد.

ابراهیم به من گفت: « اون دیگه تو این دنیا نیست. » گفتم:

« روزی که دیدمش معلوم بود تو این دنیا نبوده. »

صبح عملیات ، تو جزیره ام‌‌الرصاص، تو سنگر کناری من بود.

خیلی شاد و شنگول ؛ درست تو لحظاتی که اغلب ما کُپ کرده بودیم

و حجم آتش دشمن همه رو زمین‌گیر کرده بود ، مثل شیر تو خط می‌غرید.

هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد . خسته و کوفته. مهمات نداشتیم.

غذا هم همون شکلات‌های جیرة شب عملیات بود . بهم گفت: « خیلی گرسنه‌ام. »

پرسیدم: «شکلات‌هات چی شد؟ »

خندید و گفت: « همش رو خوردم. »

یه چیز بهش گفتم و دست کردم تو کوله‌ پشتی تا یکی از شکلات‌های خودم رو بهش بدم.

تو کوله من منور و کلت منور و یک سری وسایل دیگه بود.

یکی از شکلات‌ها رو برداشتم.

صدا زدم: « منصور ، بگیر! نصفش کن! همش رو حالا نخور! »

دیدم جواب نمی‌ده. صداش کردم. جوابی نداد.

سرم رو بالا کردم. گونی سنگر پر از خون بود. منصور پیدا نبود.

پریدم بیرون و دیدم کف سنگرش افتاده ، بی‌سر.

ساکت و آرام و بی‌صدا از دست ارباب ، جیره‌اش رو گرفته بود.

شهید منصور رنجبران ، بچة لودریچه اصفهان بود

شهدا شرمنده همتونم به خداااااااااااااااااا ...

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان

 

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

موجها با پاهایش بازی می کردند .

گفت: « آب! »

قمقمه اش را از آب گل آلود پر کردم ، قرص کلر انداختم و دادم بهش .

گفتم : « خون زیادی ازت رفته ، يکم بخور »

رفتم جلو .

بعد از مدتی برگشتم .

موجها با موهایش بازی می کردند !

یاد بچه های عملیات بدر بخیر

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

درعملیات کربلای پنج ، روی جاده آسفالته چهارراهی که بودیم

دیگر امیدی به سمت جلو نداشتیم هر چقدر به سمت نیروهای عراقی که حالا دیگر ما را

از سه جهت احاطه کرده بودند نگاه می کردیم فقط ناامیدتر می شدیم ،

چون حجم آتش ، تجهیزات و نیروهایی که در مقابل ما بودند

و از طرفی وضعیت خودمان یعنی تمام شدن مهمات و به شهادت رسیدن

اغلب بچه ها که اطراف ما روی خاک افتاده بودند

( هر نفری از بچه ها سمت چپ و راستش تعدادی زخمی و شهید روی خاک افتاده بود) ؛

همین از نظر روحی خیلی روی ما اثر می گذاشت ،

این باعث شده بود فقط نگاهمان به عقب باشد

تا نیرو یا مهماتی از سمت عقب به دادمان برسد ؛

هر چند که بچه ها به جلو تیر اندازی می کردند اما از عقب خودشان نیز غافل نبودند .

تا شاید دستور یا نیرو و مهماتی برسد .

تا اینکه از پشت بی سیم آقا رحیم یخچالی اعلام شد یک پی ام پی پر از مهمات ،

آب و غذا و وسایل امداد به سمت شما می آید ؛

هر چند که با توجه به وضعیت ما مهمات هم دیگر زیاد جواب گو نبود

اما باز روزنه امیدی بود تا مقاومتی هر چند کوچک شکل بگیرد تا نیرو برسد .

یک پی ام پی از خاکریز خودمان جدا شد و به سمت ما حرکت کرد .

پی ام پی حکم نور امیدی بود که به سمت ما حرکت می کرد ،

همین امر باعث شده بود چند نفری که زنده مانده بودند

خصوصا مجروحینی که از تشنگی داشتند هلاک می شدند دیگر به جلو کاری نداشتند

و با چشمانشان حرکت پی ام پی را نگاه می کردند .

پی ام پی چند متری از خاکریز خودمان جدا شده بود و به سرعت به سمت ما می آمد .

هر چه به ما نزدیکتر می شد نگاه بچه ها ملتمسانه تر انتظارش را می کشید

تا به ما برسد .

ترس از منهدم شدن آن ، دلهره و اضطراب عجیبی در دل ما انداخته بود .

جدای از آن ، غافل نباشم دل شیر می خواست پی ام پی که حکم باروت آماده انفجار بود را

کسی در آن معرکه هدایت کند

که یک نوجوان حدودا هفده ساله آن را به سمت جلو حرکت می داد .

شهید سیدمهدی حسینی از سادات با آگاهی کامل پذیرفته بود

تا این گلوله آماده انفجار را به سمت جایی ببرد که از سه جهت در محاصره عراقی ها بود .

حدودا صد و پنجاه متری از خاکریز جدا شده بود که

گلوله مستقیم تانکی از سمت عراقی ها به سمت آن شلیک شد و آن را هدف قرار داد و افتاد ...

آن اتفاقی که از آن می ترسیدیم ؛

از آنجا به بعد ما فقط نشسته بودیم و نا امیدانه به انفجارهای مهمات داخل پی ام پی

و آتش گرفتن وسایل داخل آن نگاه می کردیم

و در نور انفجار و آتش ها آن چیز که اشک همه را در آورده بود

صحنه سوختن و جزغاله شدن راننده نوجوان پی ام پی در برابر چشمان بود

که سعی می کرد خود را از داخل پی ام پی جدا کند اما نشد

و همان جا آنقدر دست و پا زد تا آخر بی حرکت افتاد و خاکستر شد .   

راوی : برادر عزیزم جناب محمد احمدیان 

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جوان 17 ساله, جبهه, جملات زيبا, از شهدا

 

دیگه از نوشتن داره بدم می ياد ،

شاید برا تاریخ و آینده ها باید نوشت ، ولي من دارم دیوونه می شم ،

از روزی که وبلاگ كميل متولد شد من هزار بار مردم ،

وقتی خاطرات گذشتمو مرور می کنم آتيش به وجودم می افته .

اگه می گم می خوام ترک سنگر بکنم به این خاطره نه چیز دیگه ،
 
به خدا بهترین روز هام  رو با اونا سپری كردم که سفر کردن

به خدا هميشه به یاد کسايی هستم که در قرب الهی شاید به واسطه اعمال بد من فراموشم کردن .

به خدا از جنگ متنفرم ، ولي سنگر نشینی رو دوست دارم.

به خدا از جنگ متنفرم ، ولي دلتنگ روز ای خوش جنگم.

آره دیوونه شدم ، یعنی دیوونم کردن ، من محصل مدرسه بودم که پام به دنیای قشنگ اونا باز شد و

نمک گیرشون شدم

و حالا نمک به زخم دل جاموندم می زنن ،

وقتی نگاه به عكساشون می کنم از خودم خجالت می کشم .

br نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: دلنوشته, درد دل, گفته ها, جملات زيبا, كلمات

روبه روم نشسته بود و نگاهم می کرد و لبخندی رو لبش ،

می دونستم هر کی هست خیلی آشناست ، اما هر کاری کردم یادم نیومد .

اون قدر برای شناختنش با خودم در گیر بودم که اصلا حواسم نبود بعضی بچه ها دارند با هام

سلام علیک می کنند.

یه دفعه بدنم یخ کرد ،حس عجیبی پیدا کردم و بلند شدم رفتم جلو و بغلش کردم.

اقا سعید رو خیلی وقت بود ندیده بودمش  ، کمی تپل شده بود و بیست سال شکسته تر .

همیشه یادش می کردم ،چون یه جورایی با خاطره شهادت محمد پناهی گره خورده ،

کسیکه وقتی محمد تیر خورد و داشت دست و پا می زد خیلی مراقب بودیم اون صحنه رو نبینه.

بچه ها می گفتند ببینه می میره لیلی و مجنونی بودند.

بار اول کردستان ، هزار قله ، تپه شهید فخاری ، تو سنگر کمین دیدمش.

جالب نیست ، با یه نفر تو تاریکی محض ، در خطرناکترین نقطه معرکه جنگ ،

که حتی صدامون هم در سینه حبس بود آشنا شده بودم

و کلی خاطره و حالا بعد از چند سال و کلی خاطره دو باره به هم رسیده بودیم .

کلی حال و احوال بعد ازش پرسیدم سعید خب چیکار می کنی ،

آهی کشید و گفت شکر خدا لیسانس گرفتم ...

الان لبنیاتی کار می کنم .!!!

خوب که حرفهاش رو شنیدم بهش گفتم کاش گذاشته بودم موقع شهادت محمد رو دیده بودی ،

شاید دیگه کارت به اینجا هاکشیده نمی شده .

اشکاش سرازير شد ....

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

روزها ، روزهای سوگواری سید الشهدا حسین علیه السلام بود که

عملیات مزین به نام “محرم” شده بود ،

در عین خوش مستقر بودند ، شب عملیات ؛ فرقی نمی کند سرباز مکتب حسین علیه السلام

هر جا که باشد ، روح و جانش عزادار مصیبت عظمای حسین بن علی علیه السلام است .

مراسم عزاداریشان که تمام شد ، دیگر خواب آن قدرها به چشم کسی نمی آمد ،

مگر شورو حال شب عملیات را می شد دوباره پیدا کرد که به دست خواب بسپاری اش ؟


درست مثل شام آخر کربلای حسین علیه السلام و اصحابش ...

هرکس پی راهی بود تا با خالقش خلوت کند ،

حتی عین خوش بی قرار نجوای عاشقانه ی رزمندگان گردان امام حسن علیه السلام

از لشگر 14 امام حسین علیه السلام بود ...


یکی یکی از سنگرهاشان بیرون می آمدند و هرکس به سمتی می رفت  تا جسمش را مطهر کند ،

یکی به نماز شب ایستاده بود و بعضی مهیّای غسل شهادت ،

دیگری آستین بالا می زد و آن یکی سر بر سجده اشک می ریخت

خدایا چه می گفتند با تو ؟ وچه کردی تو با آنها ؟


اما نه عین خوش و نه بچه ها هیچ کدام نمی دانستند که

تا لحظاتی دیگر قرار است اینجا ظهر روز دهم سال 61 هجری بشود .


دشمن بعثی هرآنچه آتش در توان داشت ، برسرشان باراند و باراند .

دیگر نه زمین پیدا بود و نه آسمان ، آتش که فروکش کرد ، عین خوش کم  کم آرام شد ،

رزمندگان گردان امام حسن علیه السلام سربر سجده ،

بعضی در حال وضو گرفتن و عده ای در حال نماز و برخی شان هنگام غسل شهادت ،

لبیک شهادت را گفته بودند و  افلاکی و آسمانی شده بودند

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

شهادت

نعمت الله راننده لودر بود و حسین بی سیم چی ،

از رزمندگان لشگر 14 امام حسین علیه السلام بودند ،

مدتی بود برخلاف گذشته ها خیلی باهم دیده نمی شدند ؛

وقتی هم که یکجا با هم بودند کاری به کار هم نداشتند ،

حالا دیگر همه فهمیده بودند که اینها لابد توی عالم خودشان یک دلخوری از هم دارند

که به قول قدیمی ها توی یک کاسه ، هم غذا نمی شوند .

معلوم نبود که قرار گذاشته اند تا کی ادای به اصطلاح قهر کرده ها را در بیاورند

کسی کاری به کارشان نداشت اما خدا برایشان تقدیر قشنگی رقم زده بود .

چند روز مانده به عملیات محرم محمود نجیمی متوجه حال وهوای غریب نعمت الله شده بود .

نعمت الله این پا و آن پا می کرد که چیزی بگوید ،

آخرش طاقت نیاورد و حرفش را زد .

خواب دیده بود در عملیات آتی (محرم) با حسین محقق شهید می شوند ،

همین بی قرارش کرده بود و نمی دانست که قرار است چه بشود .

عملیات شروع شد و بچه ها به آب زدند ،

توی معرکه آب و آتش کسی حواسش پی حسین و نعمت الله نبود ،

قیامتی به پا بود و هرکس دنبال رهایی از امواج آب .

نعمت الله و حسین اما از آب گذشتند و هنوز هیچ کس نمی دانست که

پایان این دلخوری کجا قرار است تمام بشود .

بعد از عبور از آب ، آن طرف رودخانه ، حاج حسن فتاحی ، زیر حجم وحشتناک آتش دشمن ،

حسین  و نعمت الله را افتاده پهلوی هم دیده بود که گلوله ای کنارشان به زمین نشسته بود

تا رویای صادقانه نعمت الله تعبیر بشود

و خدا پایانی سرخ و گلگون را در عملیات محرم برای دلخوری حسین و نعمت الله رقم زد ...


کسی چه می داند که شهید نعمت الله داوری و حسین محقق کی و کجا آشتی کرده بودند ... ؟

 

br نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم آذر 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطرات, جبهه, جملات زيبا, از شهدا, شهدا

br نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: حرف دل, درد دل, ياد آن روزگاران, چقد زود دير ميشود

طرف رو تو پوست خر قایم کردن از کوه و جنگل ردش کردن

 

 قاچاقی رسوندنش ترکیه ٬

 

از اونجا رفته ۶ ماه کمپ پناهجوها

 

 ۳بار پلیس دستگیرش کرده

 

باز فرار کرده آخر خودشو رسونده انگلیس

 

 هنوز دو ماه نشده میره برنامه بفرمایید شام میگه :

 

 تنها آرزوم اینه كه برگردم ایران !!!


( خودتي )

br نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1392 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: شهيد, جانباز, جبهه, جهاد, شهادت


زمان ما که كلوب ﻭ فیس بوک وﻟﭗ ﺗﺎﭖ ﻭ ﺗﺒﻠﺖ ﻭ ... ﻧﺒﻮﺩ که !


ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕِ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺸﯿﻨﯿﻢ ﺟﻠﻮ ﭘﻨﮑﻪ ﺑﮕﯿﻢ :


ﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁ


br نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم مهر 1392 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خوشبختي, تجربه, ديروز, استفاده, امروز

http://axgig.com/images/20559592597011872747.jpg

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری . . .

پدرم دوست دارم ...


br نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: پدر

http://hadinet.ir/i/avatars/1341062004179103.png


"مرام ابراهيم هادي"


مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید

و رفت.ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چی شد؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛

دیدم کلاه برای اون واجب تره تا من.


" ملتمس دعايت هستم ، ابراهيم "

br نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: خاطره از شهيد, ابراهيم هادي, شهدا, شهيد, كميل

آخرین نفس های یک جانباز شیمیایی       

http://img.tebyan.net/big/1387/10/1354591421256222227814492172153183236115.jpg

همه چی درست می شه ، نگران نباش...


نگرانی و اضطراب توی چشم های معصومه موج می زد . چگونه می توانست نگران نباشد ، حالا که مصطفی جلوی چشمانش داشت از دست می رفت ؟!

با حجب و حیا ، طوری که حتی دکتر هم متوجه قطرات اشک که از روی گونه اش سُر می خورد توی مقنعه اش نشود ، همان طور که سرش پایین بود، گفت :آقای دکتر ، یعنی وقتی از اتاق عمل بیاید بیرون ، می تونه درست نفس بکشه ؟ یعنی سرفه نمی کنه ؟ یعنی ... ساکت شد . توی خیالش حالات مختلف مصطفی مجسم شد. سرفه های خشک مصطفی که گاهی وقت ها آن قدر شدید می شد که اگر کسی یک لیوان آب ولرم به او نمی رساند، ادامه پیدا می کرد و گویی می خواهد از شدت فشار ، رگ های گردن و صورتش پاره شود . خِس خِس صدایش که بعضی شب ها که می توانست بخوابد،تا صبح معصومه را مُجاب می کرد بالای سرش بنشیند و همان جا ، روی سجاده فقط برای او دعا کند .
یک جانباز شیمیایی در کنار همسرش

دست های بی رمقش که خیلی وقت ها از شدت ضعف فقط روی سینه اش می ماندند و کوچک ترین تکانی نمی خوردند ، الا وقت نماز.

و نگاه خسته اش که همیشه مات بود روی نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش که از توی پنجره اتاق دیده می شدند ، الا وقتی معصومه جلویش نشسته بود و او هم زل زده بود به نگاه مصطفی که حالا دیگر تازه بود و با طراوت ، گویی این چشم ها اولین بار است به روی عالم گشوده شده اند .

"ان شاالله" دکتر رشته ی افکارش را پاره کرد. همه ی این ها در یک لحظه- فرصت میان کلام معصومه و "ان شاالله" دکتر- از جلوی چشمش می گذشت .

سرش را بلند کرد. قطرات اشکش  دکتر را مجبور کرد سرش را به زیر بیندازد و خیلی زود از کنار معصومه دور شود .

• همه چی درست می شه ، نگران نباش ...

نگرانی توی نگاهش موج می زد . اما هر طور بود ، می خواست به مصطفی روحیه بدهد .مصطفی اما خیلی آرام روی تخت دراز کشیده  بود . فقط چند لحظه ای که معصومه آمده بود توی اتاق ، چشم هایش را از نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش برداشته بود .

این حرف را که شنید ، آرام نگاهش را به نگاه خسته معصومه که چند شب کنار بسترش بیدار نشسته بود، دوخت .صدایش را به سختی آزاد کرد و گفت : مثل این که تو نگرانی ، والامن که ...

نتوانست حرفش را ادامه بدهد ، باز هم سرفه های خشک بود که گلویش را می فشرد . معصومه فوری لیوان آبی را که با خودش به اتاق آورده بود ، گرفت جلوی دهان مصطفی . همین طور که دستش را زیر سرش گذاشته بود تا کمی بالاتر بیاوردش و آب به او بخوراند، گفت:هیچی نگو ... من منظورم این بود که ...

این روزها خیلی از حرف های معصومه نا تمام مانده اند ، حتی حرف هایی که می خواسته توی خلوتش با خدا بزند ؛ ولی از ترس فکر کردن بهشان ، سعی کرده بود همه شان را فراموش کند ، چه برسد به این که بخواهد آن ها را به زبان بیارود .

این بار هم حرفش نا تمام ماند . می خواست بگوید : دکترها گفته اند اگر به خارج اعزامت کنند ،بهتر می شوی ، اما نگفت . می دانست دکتر ها این حرف را فقط برای دل خوشی او زده اند ، نه چیز دیگر . این را هم می دانست که خیلی از رفقای مصطفی توی این چند سال گذشته یکی یکی ...

باز هم نمی خواست به رفتن و نبودنش فکر کند.

• همه چی درست می شه ، نگران نباش...

دست انداخته بود توی موهای بور و لخت یوسف، پسر کوچولوی  دو سال  و نیمه اش . هر بار موها از لای انگشت هایش عبور  می کردند ، این جمله را می گفت . یوسف کوچک تراز آن بود که متوجه به اصطلاح دل داری های مادرش شود ، اما معصومه این حرف ها را نه برای آرامش یوسف، که برای تسلای دل خودش می گفت . دو سال و نیم پیش ، وقتی یوسف، فرمانده ی گردانی که مصطفی در جنگ ، توی آن بوده ، بر اثر عوارض شیمیایی  آرام ، آرام سوخت و شهید شد ، مصطفی اسم یوسف را برای یوسف خودش انتخاب کرد . توی این مدت ، هر بار مصطفی یوسف خودش را می دید ، یاد یوسف می افتاد ، یوسف خودش .معصومه توی این مدت هر روز به قدر هر نفس ، مرد و زنده شد . تا نگاهش به یوسف می افتاد ، یاد یوسف می افتاد ، یوسف مصطفی ، که دو سال و نیم پیش ...

یوسفِ مصطفی با همان دردی رفت ، که حال مصطفی عمرش را به پای آن می گذاشت و با آن زندگی می کرد .

این وسط ، چیزی که بیشتر  از همه چیز معصومه را از درون می سوزاند ، جمله ای بود که روز دفن یوسف ، از زبان همسرش شنیده بود .

"خدا سینه ات رو گشاد کنه  قدر یه دنیا ، قدر آسمونا..."

می دانست همسر یوسف زن صبوری است  . آن قدر صبور که لحظه لحظه ی زندگی اش را گذاشت به پای  یوسف کنار شب های درد  و رنج  و روزهای سخت او. آن قدر صبور که همیشه کنار یوسف بود تا چنان چه بخواهد به جایی نگاه کند ، سرش را به آن سو بچرخاند. آن قدر که هر چند لحظه یک بار، تکانی  به پیکر کاملاً فلج یوسف بدهد تا زخم بستر ...و آن قدر که نگاهش را از نگاه یوسف که سال ها می شد خجالت را درشان دید بود ،بدزدد ، هر چند میلی به  این کار نداشت .

آن روز ، وقتی معصومه بی تابی و بی قراری همسر یوسف را دید ، وقتی دید چه طور ضجه می زند و اشک می ریزد ، برای یک لحظه به یاد همه ی دانسته هایش از صبوری او  افتاد ، که حالا داشت خلاف آن را می دید . همین شد که وقتی همسر یوسف آن حرف  را زد ، دنیایی از ماتم و غم توی وجودش ریشه دواند، دنیایی از غم که پس از فکر دوری از مصطفی ، همیشه به سراغش می آمد و حالا معصومه داشت سعی می کرد خودش را آرام کند ، نه یوسف را . یوسف آرام  خوابیده بود ، به همان آرامشی که یوسف ...یوسف خودش .

هِق هِق صدای گریه ی معصومه توی راهروی بیمارستان پیچید. چند تا از دوستان مصطفی ، بچه های گردان یوسف ،انتهای راهرو ایستاده بودند . معصومه  که بلند بلند گریه کرد ، چند قدم فاصله گرفتند و خودشان را سرگرم حرف با یکدیگر کردند . خجالت می کشیدند جلوی معصومه بایستند . بیشتر از آن ، می ترسیدند معصومه اشک های آن ها را هم ببیند و...

• همه چی درست می شه ، نگران نباش ..

"مگر خودت این رو نگفتی ؟ مگه نگفتی بعد از هر "عُسری ، یک "یسر"وجود داره ؟ مگه ..."

لب به شکایت باز نکرد . از ته  قلبش این حرف ها را می زد ، با اطمینان ، با یقین " حالا هم اگر "یسر" ی هست ، چرا باید فقط برای مصطفی باشد ؟"

اگر " عُسر"مصطفی "یسر" می شه ، چرا من ازش عقب باشم ؟ مگه توی این سال ها ...

اشک هایش تمامی نداشت . یقین کرده بود مصطفی رفتنی است . از مناجات های شبانه و ا شک دائمی اش می شد فهمید دیگر ماندنی نیست . این روزها فقط رفقای شهیدش را صدا می زد و بس.گاهی  وقت ها از خواب می پرید و با همان صدای خسته فریاد می زد که "منو ببرید ...منو جا نگذارید ....من ...."

و دوباره توی خواب لبخند به لبانش بر می گشت و آرامشی هر چند  کوتاه ، اما دوست داشتنی به جان معصومه می نشست .

یقین داشت"عُسر"مصطفی دارد "یسر"می شود ؛ اما نمی خواست از او عقب بماند.

روی سجاده ، رو به قبله نشسته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت .دست های ضعیفش را بالا برده بود و تکرار می کرد...

" اِنَّ مَعَ العُسرِ یسراً...اِنَّ مَعَ العُسرِیسراً..."

• همه چی درست می شه ، نگران نباش...

دیگر توان شنیدن این حرف را نداشت حتی از زبان دکتر  . فریاد زد "چی درست می شه ؟چرا نگران نباشم ؟ مصطفی ام داره از دست می ره ، اون وقت شما ...

هِق هِق صدای گریه ی معصومه توی راهروی بیمارستان پیچید. چند تا از دوستان مصطفی ، بچه های گردان یوسف ،انتهای راهرو ایستاده بودند . معصومه  که بلند بلند گریه کرد ، چند قدم فاصله گرفتند و خودشان را سرگرم حرف با یکدیگر کردند . خجالت می کشیدند جلوی معصومه بایستند . بیشتر از آن ، می ترسیدند معصومه اشک های آن ها را هم ببیند و...

برای چند لحظه روی نیمکت  راهرو بیمارستان نشست و گریه اش را فرو خورد . یکی از بچه های گردان یوسف تازه از راه رسیده بود . تا به بقیه ی بچه ها که انتهای راهرو ایستاده بودند ،برسد ، می بایست از جلوی معصومه رد شود .

سر به زیر ، سلام کرد . معصومه صدایش را شناخت ، رحیم بود . همدم این روزهای مصطفی ، همدم لحظه هایی که معصومه و یوسف نبودند تا کنار مصطفی باشند . همدم لحظه های یوسف . سرش را بلند کرد و جواب سلام رحیم را داد.

آمد لبخندی گوشه ی لبش بنشاند، ولی نتوانست . آمد حرفی بزند ، ولی گریه امانش را برید.سایر بچه ها که انتهای راهرو بودند ، آمدند به طرف رحیم که حالا گوشه ی راهرو  نشسته بود و گریه می کرد .

: آقا رحیم ! شما سنگ صبور این خونواده اید ، اونوقت خودتون...

یکی دست گرفت زیر بغل رحیم و گفت : رحیم پاشو ،زشته .

یکی هم با عصبانیت گفت : مارو باش ! به کی گفتیم بیاد معصومه خانوم رو آوردم کنه ...

رحیم نمی توانست ، شاید هم نمی خواست گریه اش را تمام کند.می دانست مصطفی  هم مثل یوسف ...

این را از  نفس های مصطفی که حالا شبیه نفس های آخر یوسف شده بودند ، فهمیده بود.

" شما که نمی دونید من چی می کشم .بیست ساله که دارم می سوزم . بیست ساله که این مصطفی داره من رو آتش می زنه . بیست ساله که ..."

قطرات اشک آرام گم می شدند بین موهای ریش بلندش.

"بیست سال پیش، این مصطفی کاری کرد که ...

اشاره کرد به یکی از بچه ها که بالای سرش ایستاده بود و گفت : حمید تو یادته ، نه؟ اون روز که شیمیایی زدند رو می گم ، روزی که ...

حمید حتی سرش را هم بالا نیاورد .شاید از ترس این بود که معصومه اشکش را ببیند .

رحیم ادامه داد." ماسک زدم ؛ ولی چه فایده ، ترکش سوراخش کرده بود . کلافه شده بودم .آمدم حرکتی بکنم که مصطفی ..."

و باز گریه ی رحیم پیچید توی راهروی شلوغ بیمارستان . این را هم می دانستند که بیست سال پیش،مصطفی ماسکش را به رحیم داده بود. این را هم می دانستند که توی این بیست سال ، رحیم یک روز هم از مصطفی بی خبر نمانده .بیست سال رحیم بوده و مصطفی و بیمارستان و انتظار ...

• همه چی ...

حرفش را خورد.

می خواست ادامه ی حرفش را  توی ذهنش تکرار کند و بعد به معصومه بگویدش ، اما به فکر کردن به جمله اش هم ادامه نداد. می دانست معصومه طاقت شنیدن این حرف را ندارد .اگر هم داشت، می دانست می خواهد حرف هایی به او بزند که بی شک طاقت او  را می برید و صبرش را لبریز می کرد .

چند لحظه ای بود که چشم از نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش برداشته بود و خیره مانده بود به چشم های معصومه . خیلی وقت بود دیگر چشم های معصومه را آن طور که دوست داشت ، ندیده بود . کمش از وقتی یوسف رفته بود و مدتی بعد از آن یوسف خودش به دنیا آمده بوده .

از همان موقع بود که هر وقت یوسف را بغل می کرد ، یا به عبارتی معصومه یوسف را روی سینه اش می گذاشت. خودش توان بغل کردن یوسف را نداشت . نه یوسف را ، و نه  یوسف خودش را  مدام اشک می ریخت  بی تابی می کرد .

درست است، از همان موقعی که خودش هم حس می کرد نفس هایش شبیه نفس های آخر یوسف شده . از آن وقت ، معصومه شکسته شد،ضعیف شد، بی تاب شد ؛ اما نگذاشت مصطفی یک قطره اشکش را ببیند . برای همین هم تمام غصه هایش لانه می کردند  پشت دیوار چشم هایش که هر شب تا صبح کنار تخت مصطفی باز می ماندند ، بلکه بخواهد چشم از نقش های کاشی مسجد محل  و کبوترها ی روی گنبد فیروزه ای اش بردارد ، اما جایی برای دوختن دوباره ی آنها نداشته باشد .

آرام گفت : معصومه ...اگر من...

با خوشحالی خودش را پیش کشید . بعد از چند  روز ، اولین کلماتی بود که از مصطفی می شنید .مصطفی نفس عمیقی کشید . دوباره گفت :"اگر  من ..."

می دانست معصومه طاقت شنیدن این حرف را ندارد . می خواست از " رفتن" حرف بزند ؛ همان چیزی که معصومه دوست نداشت حتی به آن فکر کند ، چه برسد به این که حالا بخواهد از زبان مصطفی آن را بشنود .

خیلی واژه ها را از ذهنش گذراند ، اما  واژه ی مناسبی پیدا نکرد . دست آخر گفت : " اگه من برم پیش یوسف..."

دست معصومه توی موهای بور و لخت یوسف بود . خودش را عقب کشید . طاقت نیاورد چشم از چشم های مصطفی بردارد .منظورش را فهیمده بود ، اما نمی خواست خیلی چیزها را باور کند .چیزهایی که رفتن مصطفی هم یکی از آن ها بود.درست مثل دو سال و نیم پیش که یوسف – برادرش رفت و او هنوز در خلسه ی میان باور و نا باوری، یوسف را در مصطفی ،در یوسف خودش می دید .

• همه چی درست می شه ، نگران نباش..

دوباره این کلمات با آهنگ ناموزون خودشان معصومه را پریشان کرده بودند ." چرا این قدر نگرانی ؟ چرا این قدر بی تابی می کنی ؟ می دونی که ، مصطفی تو رو دوست داره ، برای همین هم مطمئن باش تو را و تنها نمی گذاره . همه چی درست می شه ، نگران نباش..."

معصومه چشم دوخته بود به چشم های مصطفی و با حرارت  این حرف ها را واگویه می کرد.

" خودش گفت : یوسف بود.بعد از نماز صبح، برای یک لحظه چشم هام بسته شدند . دیدم یوسف خیلی آروم داره قدم می زنه . رفتم به طرفش . نگران بودم ، ولی این حرف ها را که زد ..."

از هیجان اشک می ریخت ، از خوشحالی این که یوسف گفته مصطفی همیشه پیش او می ماند . از خوشحالی این که یوسف وعده داده همه چیز درست می شود .

مصطفی زیر لب چیزی می گفت : چیزی شبیه " الحمدلله .." لبخند می زد  و خوشحالی توی چشمانش دیده می شد. وقتی معصومه خوشحالی و لبخند ملیح مصطفی را دید ، آرام گرفت . بری اولین بار بود که چنین آرامشی پیدا می کرد .حداقل توی دوسال و نیم گذشته چنین لبخندی روی لب های مصطفی ندیده بود. اصلاً توی دوسال و نیم گذشته مصطفی وقت لبخند زدن را نداشت ؛ از بس سرفه می کرد و به سختی خِس خِس نفس های خشکش را فرو می برد .

معصومه هم همین طور . دوسال و نیم بود که لبخند نزده بود . دوسال و نیم بود که فقط گریه کرده بود و اشک ریخته بود ، اما نه جلوی مصطفی ، توی خلوت خودش . درست مثل لبخند که دو سال و نیم نیامده بود روی لبش ، مگر ساختگی  و جلوی مصطفی ، نه توی خلوت خودش .

• همه چی درست می شه ،نگران نباش...

لبخندهای گرم ِ معصومه خیلی زود روی لبش خشکیدند، خیلی زود؛ درست چند روز بعد از این حرفی که یوسف توی آن خوابِ بعد از نماز به معصومه گفته بود .

حالا همه چیز درست شده بود، اما فقط برای مصطفی ، نه معصومه . پس حرف های یوسف چه می شود؟

پس وعده ی یوسف ...؟!

حالا"عُسر" مصطفی "یسر"شده بود ، اما معصومه ...؟!

فکر می کرد بدبخت ترین زن دنیاست .دست می کشید توی موهای بور و لخت یوسف . حرفی برای زدن نداشت . چند روز بود که مصطفی رفته بود و او مانده بود با یوسف ، یوسف خودش ، یوسف مصطفی .

می خواست  از یوسف گلایه کند . از این که چرا چنین حرف هایی زده؟ از این که چرا دلداری اش داده ؟ از این که چرا امیدوارش کرده به ماندن مصطفی ، ولی مصطفی را هم برای خودش برده ؟

جایی برای گلایه نبود . اصلاً کسی نبود که پیش او از یوسف شکایت کند . تا حالا هر وقت دلش برای یوسف تنگ می شد ، می نشست کنار تخت مصطفی ، چشم های او را از نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش می برید و می دوخت به چشم های خودش، بعد هم ساعت ها برایش درد دل می کرد و نجوا. اما حالا مصطفی،یوسف، یوسف ،...

• همه چی درست می شه ، نگران نباش ...

دستش خیس شده بود . دست خیسش را از میان موهای بور و  به هم چسبیده ی یوسف بیرون کشید .

دور و برش را نگاه کرد . کسی نبود .دست کشید روی صورتش . خیسی اشک و رطوبت دستش به هم رسید .

صدای مصطفی بود ، ولی ...

یوسف را توی بغلش جا به جا کرد و آرام خواباندش  روی تخت مصطفی .آرام ، طوری که بیدار نشود .

بوی مصطفی را حس می کرد ، برق نگاهش را که از توی اتاق می خورد به نقش های کاشی مسجد محل و کبوترهای روی گنبد فیروزه ای اش ، گرمای نفشس را که هر چند لحظه یک بار برای مدت کوتاهی فرو می رفت و دوباره بر می گشت .

• همه چی درست می شه ، نگران نباش...

یوسف روی پایش نشسته . نگاهش که می کند، مصطفی را می بینید ، یوسف را .

"حالا که بابا مصطفی نیست..."

پشیمان شد و حرفش را ادامه نداد. می دانست مصطفی هست . می دانست یوسف هست . می دانست هیچ وقت تنها نمی شود . برای  این که دل تنگی های یوسف را برطرف کند ، این حرف را زد .

توی این چند روز ، مدام لبخند روی لبش بود . هر طرف را که نگاه می کرد ، آرامش پیدا می کرد . برای همین بود که وقتی پیکر مصطفی را توی قبر گذاشتند ، معصومه خیلی آرام بود ، آرام تر از روزهای گذشته، آرام تر از روزی که یوسف رفت ، آرام تر از تمام لحظه های عمرش که قبل از آن گذرانده بود. به آرامی نگاه مصطفی به نقش های کاشی مسجد محل و کبوتر های روی گنبد فیروزه  ای اش . به آرامی یوسف ، یوسف خودش ، مصطفی خودش...


br نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: كميل, شهداي گردان كميل, گردان كميل, كميل ابن زياد, نخعي, علی, علیه السلام, اصحاب, کمیل بن نخعی, زندگی, تاریخ, شهادت, جنگ, نهروان, صفین, جمل

گردان ویژه

جبهه رفته‌ها می‌دانند، نرفته‌ها هم شنیده‌اند که نیروهایی که سابقه اعزام به جبهه داشتند، خیلی راحت بوی عملیات را حس می‌کردند.

هر جای ایران که بودند، تحرکات و اقدامات نظامی در کشور را پیگیری می‌کردند. بوی عملیات که بلند می‌شد، خبرهای درگوشی می‌رسید تا کسی جا نماند. مثل زنگ کاروانی که به صدا در می‌آید و راهیانش را می‌طلبد. با این تفاوت که این زنگ فقط در گوش عده‌ای عاشق شنیده می‌شد.

7نفر بودیم. به ‌موقع به ایستگاه قطار رسیدیم. سکوی ایستگاه پر از جمعیت بود. لابه‌لای جمعیت راه باز کردیم و سوار قطار تهران- اندیمشک شدیم. کوپه‌ها پر بود و داخل راهروی قطار رزمندگان ایستاده بودند. به زحمت جایی برای نشستن پیدا کردیم. قطار حرکت کرد. صدای همهمه رزمندگان و صدای حرکت قطار در فضای بالای سرمان به هم می‌پیچید.قطار روی ریل، لق لق کنان پیش رفت تا به مقصد رسید و مقابل پادگان دوکوهه توقف کرد. ما در میان انبوه رزمندگان روانه پادگان شدیم. روی پُل دوکوهه که رسیدیم، ساختمان‌ها و تجهیزات پادگان، نمایان شد.
دو کوهه

انگار به خانه‌ام برگشته باشم، حس آشنایی به سراغم آمده بود. احساس رهایی و سبکی داشتم. محوطه پادگان شلوغ بود. نیروها در حال رفت‌ و آمد بودند. خودروهای نظامی تردد می‌کردند. پرچم‌های رنگی که در باد می‌رقصیدند، همه جا به‌چشم می‌آمدند. این جنب‌ و ‌جوش خبر از نزدیکی عملیات می‌داد.

داخل ساختمان پرسنلی سپاه، در میان افرادی که در حال رفت‌وآمد بودند، مهدی شرع‌پسند را شناختم. آقا مهدی را از خیلی پیش‌تر می‌شناختم. هنگامی که می‌خواستم عضو بسیج محل بشوم، مصاحبه من را او انجام داد. می‌دانستم که فرمانده تیپ 2سلمان است. وقتی او را دیدیم به دورش حلقه زدیم.

طولی نکشید که حلقه دوستان‌مان بزرگ‌تر شد. حسین وهابی، جعفر مقدم، عباس رسولی‌فر، رسول ملکی و تعدادی دیگر به جمع ما پیوستند. آقا مهدی، اتاقی در اختیارمان گذاشت و ما که قصد داشتیم از هم جدا نشویم، در آن مستقر شدیم.

همدیگر را می‌شناختیم. دوست بودیم. جز تعدادی اندک که به ‌واسطه دوستان، به جمع ما پیوستند، بقیه در عملیات‌های قبلی با هم همراه بودیم. داخل اتاق مستقر شدیم و هر کس به کاری سر گرم شد.

گتر شلوارم را روی لبه جورابم مرتب می‌کردم. علی زمانی، تسبیح می‌انداخت. حاتمی دراز کشیده بود. رضا دستش را در ساک لباس‌هایش می‌پالاند و دنبال چیزی می‌گشت. یکی از انتهای اتاق گفت: «می‌دونید آقا مهدی چی می‌گفت؟»

همه به او نگاه کردیم. موهایش روی پیشانی‌‌اش ریخته بود و لبخند به لب داشت. از میان ما، علی زمانی پرسید: «چی گفته که ما نشنیدیم؟»

«به شما هم می‌گه. آقا مهدی گفت اینجا بچه‌های اعزام مجدد و با تجربه زیادن. بهتره یه گروهان مستقل تشکیل بدیم. یه گروهان برای مأموریت‌های خاص؛ کارهایی که برای انجامش به نیروهای با تجربه نیاز دارن.»

علی زمانی گفت: «اما این جوری همه تجربه‌ها تو یه قسمت جمع می‌شه.»

رزمنده‌ای که با آقا مهدی صحبت کرده بود، گفت: «فقط در زمان‌های خاص از این گروه استفاده می‌کنن. بقیه‌‌اش رو با نیروها هستیم.»

کنار دستی‌‌اش گفت: «خوبه، پس صف بکشیم.»

آقا مهدی آمد. پیشنهاد تشکیل گروهان مستقل مطرح شد و همه موافقت کردیم. قرار شد گروهانی به نام گروهان صف تشکیل بدهیم. عده‌ای دیگر هم که قبلاً سابقه اعزام به جبهه داشتند، به ما پیوستند. منتظر بودیم تعداد نفرات گروهان تکمیل شود. اما فعلاً از بقیه نیروهای پادگان مستثنی نبودیم. نیروها برای عملیات آماده می‌شدند و ما نیز با آنها همراه شدیم.

صبح با صدای «برپا، نماز» بیدار شدیم.

حسینیه پادگان دوکوهه پر از نیروهای رزمنده بود. بعد از نماز، ساعت 6، صبحگاه داشتیم. با هر نوع تجهیزاتی که به ما داده بودند؛ اسلحه، خشاب، کوله‌پشتی و غیره به خط از در آسایشگاه پادگان بیرون آمدیم و به طرف میدان صبحگاه دویدیم.

مسئول تدارکات لشکر، مثلاً در حق من لطف کرده بود و یک اسلحه بی‌بی‌کلاش و 2خشاب هفتادوپنج‌تایی، به اضافه مهمات دیگر به من داده بود. اسلحه بی‌بی‌کلاش، هیکل درشت‌تری نسبت به اسلحه کلاش دارد. پایه‌ای به آن وصل می‌شود و خشاب این اسلحه، مثل بشقاب گرد است. من هم مثل دیگران با تمام تجهیزات نظامی که داشتم، به سمت میدان صبحگاه دویدم. در حال دویدن، هم ‌صدا با دیگران سرود می‌خواندم. سرود ابوالفضل باوفا، علمدار لشکرم با صدای حاج صادق آهنگران از بلندگوها پخش می‌شد و در فضای پادگان طنین انداخته بود.

دور میدان صبحگاه 1200متر بود. به دستور فرمانده، پشت سر هم، 11بار دور میدان دویدیم. فرمانده دسته‌ها، بنا به تعداد نیروهای‌شان دستور ستون دادند. به ستون پنج صف بستیم. بعد از نرمش، آزادباش دادند و فرمانده لشکر برای سخنرانی آمد. معمول بر این بود که موقع ناهار به هر 2نفر یک لیوان غذا می‌دادند؛ لیوان‌های پلاستیکی قرمزرنگی که اندازه یکی و نصفی لیوان‌های معمولی بود. عادت جبهه این بود که رزمنده‌ها در یک بشقاب غذا می‌خوردند.
دو کوهه 3

من و ترکان باهم، هم غذا بودیم. با این فعالیتی که داشتیم، گرسنه می‌شدیم. او چهارشانه و درشت هیکل بود ولی همیشه مراعات مرا می‌کرد چون نسبت به او جثه کوچک‌تری داشتم. موقع ناهار تا سرم را برگرداندم، دیدم گوشت غذا را سمت من گذاشته است. اعتراض کردم که: «این چه کاریه؟ مثل آدم غذاتو بخور... .»

ترکان لبخندی زد و گفت: «من گوشت دوست ندارم. بخور بذار جون بگیری. باید بجنگی.»ساعتی بعد از ناهار خبر رسید که قرار است مانوری انجام شود و ما باید در مانور حضور داشته باشیم. فرمانده دسته‌ها به نفرات گفتند، آماده باشید. عصر، به‌ عنوان پدافند منطقه، به محل مانور اعزام می‌شوید.

عصر آن روز، همراه با تجهیزات‌مان آماده حرکت شدیم. محل مانور منطقه‌ای به نام چنانه بود. پشت تویوتاها سوار شدیم. روی پستی و بلندی‌های دشت، بالا و پایین رفتیم تا به محل مانور رسیدم.

تویوتاها متوقف شدند. ما پایین پریده و پشت خاکریزی مستقر شدیم. آسمان ابری بود. روز، کم‌کم جای خود را به شب می‌داد و تاریکی رفته‌رفته فضای اطراف ما را می‌پوشاند.

در کنار همرزمم منتظر نشسته بودم تا مانور شروع شود. سردی قطره آبی روی دستم نشست. به آسمان نگاه کردم. قطره دوم میان دو چشمم چکید. باران باریدن گرفت و رفته‌رفته شدید شد، طوری که آب از سر و روی همه جاری بود. خاک‌های زیرپا گِلابه شده بود. گِل به پوتین‌ها می‌چسبید. روی پاها نشسته بودم و گوش به صدای فرمانده داشتم. اما خبری نبود.

بی‌سیم، ساکت پشت بی‌سیم چی سوار بود و فرمانده، دوربین به دست، گاهی از بالای خاکریز سرک می‌کشید و اطراف را نگاه می‌کرد. این پا و آن پا می‌کردم. زانوهایم درد گرفته بود. زمین که می‌گذاشتم در گِل فرو می‌رفت. هربار که بی‌سیم به صدا در می‌آمد آماده حرکت می‌شدم. مانور مرحله به مرحله پیش می‌رفت و با بی‌سیم به فرمانده اطلاع می‌دادند.

8ساعت زیر باران منتظر بودیم تا نوبت به ما برسد. بی‌سیم به صدا درآمد. همه به فرمانده نگاه کردیم. صحبت‌‌اش که تمام شد، از جا بلند شد و گفت: «برمی‌گردیم.»

صدای پرسش و اعتراض نیروها بلند شد. مانور تمام شده بود و باید به قرارگاه برمی‌گشتیم. نیروها از فرط خستگی به خاکریزی که ما در آن مستقر بودیم حمله نکردند و مانور، به ما که رسید تمام شد. خیس و آب کشیده به محل استقرار گروهان برگشتیم.

روزها به سرعت گذشت. پیشنهاد تشکیل گروهان‌ ویژه پذیرفته نشد. عملیات نزدیک بود، فرصت نبود نیروها کامل شوند. با مخالفت فرماندهان، گروهان صف منحل شد و نیروها بنا به کارایی و توانایی‌شان دسته بندی و جابه‌جا شدند. تعدادی از دوستان را آقا مهدی در بین نیروهای خودش پذیرفت تا از توانایی آنها استفاده کند و بعضی در گردان‌های دیگر پخش شدند. من به همراه رضا ادریسی و مسعود ترکان به گردان حنظله منتقل شدیم.



br نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: گردان ويژه, دوكوهه, كميل, شهداي گردان كميل, گردان كميل, كميل ابن زياد, نخعي, علی, علیه السلام, اصحاب, کمیل بن نخعی, زندگی, تاریخ, شهادت, جنگ, نهروان, صفین, جمل
لحظه ی عروج یک بسیجی و شهادت او در آغوش یک امداگر:


تصویری از لحظه عروج یک بسیجی

تصویری از لحظه عروج یک بسیجی

او در هنگامه ی "عملیات کربلای پنج" بر اثر اصابت ترکش خمپاره جراحت سختی برداشت و علی رغم تلاش های "علی اسلام دوست" که تلاش کرد او را با کمک های اولیه زنده نگه دارد، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

اما نکته ای که برای من حائز اهمیت است، لطف خدا و اخلاص «علی فریدونی» در ثبت این تصویر فوق العاده است، من هیچگاه در برجسته ترین تابلوهای مذهبی غرب خصوصاً در سبک رمانتیسم صحنه ای به درخشانی این عکس نیافتم. نگاه شهید و امدادگر به آسمان، گویی عوالم روحانی را نشان می دهد که در حقیقت دین، در مسیر رسیدن به زیباترین درجه الهی محقق شده است. علی فریدونی خود را مدیون انقلاب اسلامی، امام و رهبری می داند، بنابر این حقیقتی که او در عکس های درخشانش به ثبت رساند، حقیقتی است که اولاً در وجود او عینیت یافته است و باید نه در عوالم انتزاعی بلکه در وجود انسان هایی جستجو کرد که به خلیفه اللهی مبعوث شده اند.

پیامبر اکرم(ص) :از افرادی که وارد بهشت می شوند هیچکس آرزوی بازگشت به دنیا را ندارد گر چه تمام آنچه در زمین است از آنِ وی شود، مگر شهید که او به سبب کرامتی که در شهادت می بیند آرزو می کند به دنیا برگردد و ده ها مرتبه در راه خدا کشته شود

پی نوشت :

1- در آموزه های اسلام ، انسان مسافری است که با شتاب و تلاش در حال سیر و سفر است و پایان سیر او نیز ملاقات با خداوند است، در این صورت حرکت او سیری است عمودی و طولی یعنی تکاملی و ملکوتی نه سیری افقی و اقلیمی زیرا خداوند در منطقه و جایگاه ویژه نیست، بلکه انسان به هر سو که روی آورد چهره به سوی خدا کرده است. در طول دفاع مقدس، ما شاهد شتابی در جهت رسیدن به قرب الهی و بالاترین مدارج الهی بودیم ، که شاید این تصاویر تنها گوشه ای از این رویداد بزرگ را نشان می دهند.

2- پیامبر اکرم(ص) :از افرادی که وارد بهشت می شوند هیچکس آرزوی بازگشت به دنیا را ندارد گر چه تمام آنچه در زمین است از آنِ وی شود، مگر شهید که او به سبب کرامتی که در شهادت می بیند آرزو می کند به دنیا برگردد و ده ها مرتبه در راه خدا کشته شود.صحیح بخاری - ج 4 - ص 26

3- برادر بسیجی و جانبازم احمد حسینی در صبحی صادق خوابی دیده بود و می گفت: شهید همت را دیده است که می گفت: "اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده، پاشو بیا! بچه های بسیج این جا خیلی منتظر هستند. "، چه افتخار بزرگی است برای ما که در آن مکتبی هستم که تو در آن بودی : بسیج...، امام راحل بی دلیل نبود که فرمودند: "بسیج مدرسه عشق است ".

4- اما اشاره ای هم به وضع موجود ضروری است، ببینید شهید آوینی چگونه وضعیت فروپاشی نظام های مبتنی بر اسلام آمریکایی نظیر مصر، اردن، تونس، یمن ، لیبی و ... را پیش بینی کرده بودند، چنانچه فرمودند: " انقلاب اسلامی فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت، و از این پس تا آنگاه که شمس ولایت از افق حیثیت کلی وجود انسان سر زند و زمین و آسمان به غایت خلقت خویش واصل شوند، آخرین مقاتله ی ما- به مثابه سپاه عدالت - نه با دموکراسی غرب که با اسلام آمریکایی است، که اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیرپا تر است. اگر چه این یکی نیز ولو " هزار ماه " باشد به یک "شب قدر " فرو خواهد ریخت و حق پرستان و مستضعفان وارث زمین خواهند شد.
br نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: رزمنده, كميل, شهداي گردان كميل, گردان كميل, كميل ابن زياد, نخعي, علی, علیه السلام, اصحاب, کمیل بن نخعی, زندگی, تاریخ, شهادت, جنگ, نهروان, صفین, جمل

د و تند من و عبد الحسین مشغول به کار بودیم. یکی سر گونی را می‌گرفت، یکی هم با بیل توش خاک می‌ریخت.

حسین هم گونی‌ها را روی هم می‌چید.
شهادت دو بسیجی

باصدای سوت هر خمپاره هرسه درازکش می‌شدیم، بعد میان دود و خاک با خنده بلند می‌شدیم.

سنگر آماده شد.

چند تا الوار انداختیم روی سقف سنگر و چند تا پلیت هم روی الوارها.

قرار شد عبدالحسین و حسین کف سنگر را فرش کنند و من برم دنبال لودر. لودر در فاصله حدود دو کیلومتری مشغول کار بود. دویدم بهش بگم سنگر ما آماده است و فقط خاک می‌خواد. هنوز چند متر از سنگر فاصله نگرفته بودم که صدای سوت خمپاره زمین‌گیرم کرد.

اولی منفجر نشد، اما دومی دقیقاً کنار همون اولی به زمین نشست و خاک و دود به هوا برخاست. پا شدم پشت سرم را نگاه کردم به سرعت آن چند متری را که رفته بودم دویدم تا با حسین و عبدالحسین باز بخندیم.

لبخند بر چهره خونین حسین مستأجران و عبدالحسین هادیان نشسته بود و اشک از سیمای خاکی من به خاطر حضور نداشتن در آن بزم سرازیر شد.

شهادت پاکان روزگار را گلچین کرد، شهادت بر لبان آنان گل خنده نشاند.


br نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: دفاع مقدس, خمپاره, شهيد مستاجران, شهيد هاديان, كردستان, كربلاي 10, سنگر, كربلاي 4

 کردستان بودیم، منطقه عملیاتی کربلای 10، زمین از برف سفید پوش شده بود و هوا سرد.

داخل چادر زندگی می‌کردیم و چادر‌ها برای در امان ماندن از دید دشمن (کوموله و دمکرات، عراقی‌ها، مزدوران محلی) در شکاف و دامنه‌های ارتفاعات زده شده بود، روی چادر‌ها چند لایه پلاستیک کشیده بودیم تا هم از گزند سرما در امان باشیم و هم آب باران و برف به داخل چادر نفوذ نکند، کف چادر هم چند لایه پلاسیتک کشیده بودیم تا هم پایمان یخ نزند و هم آب باران از زیر آن عبور کند، بعضی شب‌ها به خوبی عبور آب را زیر پا‌هامون احساس می‌کردیم. کار به جایی رسید که شیب داخل چادر رو به سمت وسط چادر درست کردیم طوری که یه جوی کوچک از وسط چادر می‌گذشت، چراغ والر رو روشن می‌کردیم و کنار جوی داخل چادر می‌نشستیم و دلمون رو روانه زاینده رود اصفهان می‌کردیم.

کیسه‌های خواب رو کسی جمع نمی‌کرد، هر کی از نگهبانی که برمی‌گشت مستقیم می‌رفت داخل کیسه خواب تا کمی گرم بشه. نگهبانی یعنی سردی کشیدن با دلهره از نشستن یک تیر توی پیشانی.

یک ساعت بدون حرکت یک جا نشستن و به ارتفاعات اطراف خیره شدن.

گاهی اسلحه اونقدر یخ می‌کرد که وقتی از نگهبانی بر می‌گشتیم می‌گذاشتیم کنار چراغ والر تا یخ‌هاش آب بشه. بیشتر بچه‌ها سرما خورده بودند، اما تحمل بچه‌ها فرق می‌کرد.
نگهبانی با چشم های بسته!

غروب که می‌شد به دلهره عجیبی دچار می‌شدیم، شدت سرما زیادتر می‌شد! و تعداد سنگر‌های نگهبانی زیادتر می‌شد! و ساعات نگهبانی بیشتر.

بیماری بچه‌ها، سرمای شدید، رعایت سکوت در شب، دید کم، حساس بودن (اغلب مزدوران محلی با توجه به شناخت و مأنوس بودن با شرایط آب و هوا این ایام به ما حمله می‌کردند).

چند شب پشت سر هم اتفاق افتاد که برای نگهبانی بیدارمون نکردن، فکر کردیم حتماً پاسبخش‌ها خوابشون برده، صداشو در نیاوردیم که زیرآب کسی نخوره و ما توی کیسه‌خواب‌های گرم، راحت می‌خوابیدیم.

اما کم‌کم برای همه سئوال شد. سه‌تا پاسبخش داشتیم هرچی سئوال کردیم یه جوری ما رو می‌پیچوندن و جواب درستی نمی‌دادند.

یکی ار بچه‌ها حالش خیلی بد شد، بدجور سرما خورد، خیلی به حالش غبطه می‌خوردیم که ایکاش جای اون بودیم و چند شب از نگهبانی معاف می‌شدیم و...!

یکی ار پاسبخش‌ها وقتی حرف‌های ما رو شنید دیگه طاقت نیاورد گفت بچه‌ها برای شفای حسن دعا کنید، بعد زد زیر گریه گفت: به خدا، هر وقت حسن علائم بیماری رو در چهره یکی از شما می‌دید، ما رو قسم می‌داد که شما رو بیدار نکنیم او به جای شما نگهبانی می‌داد و ما رو قسم داده به شما نگیم.

آن شب از خودمون خجالت کشیدیم، ما کجا و حسن کجا؟!

امروز یه چیزی میگم و یه چیزی شما می شنوید نگهبانی پشت سرهم اون هم توی اون هوا و توی اون موقعیت کار همه نبود،‌ کار حسن بود که امروز او پیش ما نیست، کار غواص شهید حسن منصوری بود که در عملیات کربلای چهار آسمون شهادت را گرم کرد.


br نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط تيم سايبري قرارگاه كميل
برچسب‌ها: دفاع مقدس, كردستان, كربلاي 10, سنگر, كربلاي 4
br